مه ناز یوسفی
1388/6/31

مه ناز یوسفی شاعر جوانی که ساکن شهر رشت است. وی در اواخر دهه ی هفتاد یعنی از 13 سالگی وارد دنیای حرفه ای شعر شد و در دهه ی هشتاد حضور خود را در جامعه ی شعری پررنگ کرد. در همان ابتدا با چاپ آثار خود در نشریات توانست چهره ی خود را در میان دیگر شاعران تثبیت کند. او در کنار شعر به ترجمه نیز می پردازد و از همین رو در سال 1387 به عنوان یکی از مترجمان نشریه ی « خانه ی شاعران جهان» فعالیت خود را آغاز نموده است.از آنجا که وی شرایط چاپ کتاب را در سالهای حضورش مناسب نمی داند هرگز رغبتی برای این کار از خود نشان نداده اما هم اکنون مجموعه ی شعر "همینطور که هست" از وی در دست چاپ است. همچنین آماده کردن ترجمه ی یک مجموعه ی شعر از سارا تیسدیل ، از فعالیت های اخیر وی محسوب می شود.
اشعار وی به زبانهای انگلیسی ،سوئدی،آلمانی و فرانسوی ترجمه شده است.
مه ناز یوسفی هم اکنون ساکن ایران و دانشجوی رشته ی حقوق در یکی از دانشگاههای کشور است.
همچنین نشریه ی تاسیان به سردبیری و مدیریت وی اداره می گردد.
سه شعر از مه ناز یوسفی:
در من دستی
در من چشمی
در من صورتی هست که خندانگی اش را با فصل ها گم می کند
از ما از ما
تولدی جشنی
کوبنده تا اتفاق ِ صبح
بخند پا برهنه ی غمگین!
کسی که در پله جا مانده بود صدای پای ِ من است
این سلول ِ خاکستری که فکر فکر می خورد می خورد،چند؟
این سطل که زباله زباله کاغذ-نوشته است، چند؟
ما دستها را با بدهکاری به جیبمان بردیم
مادر را
پدر را
خانواده ای در اندوهم قضاوت کرده است
و من ، تنها به قدر زهدانم از جهان رنج می برم
و نوزادم که حافظه ی یک عدالت است می آید می آید
و صورتش که در روال سالانه می خندد، می خندد
- چند؟
دستم همین
چشمم همین
صورتی هستم که در که در اندوهتان شریک شده است.
«شعر دوم»
آهسته
آهسته تر
به خزندگی فکر نمی کنم
به حیوان بودن یا انسان نبودن
که برابرش رنج آور است
ما خانه را در بیرون حمل می کنیم
دیوانه با انگشت های بسیار
دیوانه وار با انگشتر های بسیار
هیچ تعهدی در خانه حمل نمی شود
ما اتاق را به جمعیت تسلیت گفتیم
به نزدیکی
و قدمتی که بین آب و خشکی مردد است
آهسته
آهسته تر
جز اینکه راه میروم
دستها و سرم
از همیشه نزدیک ترند
از ترس
و تجربه ی اینکه تاریکی ،
همیشه در کمین ِهمین لحظه است
برای ِ
لاک پشت
«شعر سوم»- برنده ی جایزه ی شعر والس/ تهران 1386
از اینکه خسته ام، راه نمی روم
از اینکه راه نمیروم، خسته ام
خسته ام
و زمان درازی
صحنه ی جنایت را بازسازی کرده ام
انگشتان زیادی برای اتهام می آیند
اشاره ای کوچک
به سمتی که سرم چرخانده میشود
چرخ
چرخ
چرخ
من سرزمین خودم هستم
اشیاء از دور فاصله ای برای رسیدن
اشیاء از فاصله ای دور برای رسیدن
اشیاء برای رسیدن دور از فاصله
چرا که چشمهای نزدیک بینم عادت دارند...
من سرزمین شما هستم
ارتفاعی بلند
برای مردمی که بیرون از لب میخندند
خمیازه ای کوتاه
که از دهان جنگجویانم کشیده میشود
و روی پرچمی سفید
آرام...آرام.../ خوابم گرفته است./
بیدار می شوم
پشت سنگری که از یاد برده ام
فرصتی کوچک برای بوسیدن:
- پلاکت را به من بده
بیا جایمان عوض شود
من ، می میرم
تو، "تا"ی ِ کاغذهای سفید را درست رعایت کن
موشکی که هوا را کنار می زد، کنار می زند
گریه نکن جانم!
صلح
همیشه از دور می آید
و تکان دادن دستش ،
با لبخند من هماهنگ است -
جریانی سیال
قیامتی از همین لحظه آغاز میشود
بمبهای ریز و درشت
که دستم را روی گوش فشار میدادند
این روزها زمین چقدر معطل است!
نکند من مفقود شده ام؟! ها؟ مفقود شده ام؟ / خوابم گرفته است./
پلکهایم سنگین...
جهانی نیمه باز...
با حافظه ام که از متن بیرون زده است
کمی را از یاد برده ام
کمی دیگر را نمی شناسم
وقتی در محاصره از پا افتاده بودم
پلکهایم بی جان...
جهانی تاریک...
و خاک،
سرزمینی که در من حمل می شود.
نکند من مفقود شده ام؟
|