روجا ، فروغ دیگریست / سعیده اصلاحی
1389/4/15

نگاهی به کتاب : با خودم حرف می زنم - سروده ی روجا چمنکار -
انتشارات : ثالث
کتاب با خودم حرف می زنم ،واگویه های عاشقانه ی زنی ست با خود ، با ظرافتهای زنانه ی پنهان در هزار توی حس و انگاره های تکامل یافته ی حسی در تار و پود کلماتی که ساده از کنارشان می گذریم بی توجه به بار عاطفی هر یک. او شاعر تصوراتی ست که به خیالات مه اندود شبیه اند و گاه و بیگاه پدیدار می شوند و از خود ردی در تاریکی به جا می گذارند.در آنها عشق در گردش است از مردمک چشم زنی عاشق که حتی پس از مرگ نیز دست از تماشا بر نداشته است و محبوب در ذهنش هر لحظه به رنگی و شکلی تصویر می شود . هر جا که تلاقی شعر و عشق رخ می دهد نقطه ی نمود شعر است که می شکفد و عطر می پراکند.
-...من شبیه شکستنم...بی صدا عاشق می شوم
-وبعد
- تنها تو می دانی که ماهی ها
- دریای مرا به جنوب دیگری برده اند...
صراحت و سادگی شعر او مبین این مطلب است که قصد ذهنیت گرایی و مبهم سرایی ندارد و بر این باور نیست که شعر هرچه پیچیده تر و دور از ذهن تر باشد شعریت بیشتری خواهد یافت. به این ترتیب در سروده هایش رد پای پررنگی از بازیهای پی در پی زبانی نمی بینیم..... اصولا قرار نیست قدم به قدم اتفاق شاعرانه ای رخ دهد،در عوض درست در لحظه ی نمایان شدن این اتفاق ،شعر متولد می شود . کلمات و معانی او لابه لای صور خیال محو نمی شوند و پیام های شاعرانه اش به جای در از پنجره وارد نمی شوند ؛ شعر او در همین حوالی ست و در نخستین خوانش ، کاملا قابل درک... وقتی موجز و مقتصد می سراید موفق تر است مثل گلی با گلبرگ های موزون و متعادل. سپید های کوتاهش ، نمایه ای از یک یا چند حس قاب شده اند بدون زائده و اضافات. اما همین که به اطناب می رسدحرفها یکی یکی از قاب شعر بیرون می زنند و مخاطب در پی مرتبط سازی شان مجبور به چند باره خوانی شعر می شود . در سپید : کافه بخوانید- اگر بند های موثر تر و در خشان تر دست در دست هم می گذاشتند و حرفها مثل ماه توی شعرش گرد می شد ، جذابیت فوق العاده ای می یافت البته این جاذبه کماکان در شعر مذکور جاریست . رو جا ، فروغ دیگریست با الفاظی کاملا زنانه و منحصر به فرد که بوسه می زنند بر گونه ی برهنه و رنگ پریده ی تنهایی. او با شعرش در خاطره ها غوطه ور است و حضور کسی در سایه رو شن دل و ذهنش ، دست مایه ی تمامی اشعار این دفتر است . قدم به قدم ، در هیئت معشوقه ای مطرود و منتظر از پس واژه ها ظاهر می شودو شعر می ریزد به جای اشک از چشم واژه هایش...او عاشق است....حتی وقتی از دید گاه یک میز با چهار پایه ی چوبی اش مشغول پذیرایی از محبوب است یا...در میان سایه های بی نشان اشیا گم شده... فنجان و کافه و ماه .....بسامد شعر های اویندو حضور لا ینفک شان خواندنیست. تصاویری که بیرونی و ابژکتیواند ، فیزیک آثارش را به خوبی به نمایش گذاشته اند و زنجیره های معانی متصل به یک کلمه یعنی شکل روایی شعر را حفظ کرده اند. وجوه زیبایی شناسانه ی کار در جاهایی بیشتر نمایان می شود که گاه در بخشی از شعر چیزی می خوانیم و در بخش دیگر سراغ و نشانه ای از آن می یابیم : پیدایم کن از اثر انگشت روی فنجان ها توی کافه ها پیدایم کن از پاور چین زیر پنجره پنج شنبه ....مترو .... ایستگاه آخر پیدایم کن از رد پای کلمات ... از میان سایه های بی نشان اشیائ گم شده....
در بخش ساختاری ،گاهی خلاف قوانین دستوری عمل می کند و در و ضعیت معمول کلمات ؛ تغییراتی تعمدی می دهد تا جا برای تاویل های متفاوت توسط مخاطب گذاشته باشد:
مشروح اخبار:
بینندگان محترم با مشروح اخبار امروز مارا همراهی بفرمایید... غلیظ تر می شود شب وهوا با رگبارهای پراکنده... پیش بینی می شود با هراس های پراکنده ....پیش بینی می شود با بچه های پراکنده.... با انفجار های پراکنده .....
با عرض پوزش بینندگان محترم برشمار پیش بینی ها افزوده می شود و اخبار امروز به آگاهی شما نمی رسد...
وقتی کلماتش مرتبط تر و مضمونش پررنگ تر می شود شبکه ی شعرش نیز محکم تر می گردد. در واقع تکنیک های به کار رفته در شعر ها تصادفی و رها نیستند و شکی نیست که او دخالت هنرمندانه اش رابارسیدن به فرمی تازه،ساده و سیال... به کار برده است و به ظرفیت نمادین برخی از کلمات توجه خاص داشته است. روجا ،با به تصاویر افزودن و از کلمات کاستن، زبا ن را پیراسته کرده و منجر به کشف طرح های شاعرانه شده است و به مطالبی پرداخته که پتانسیل شعری بالا تری دارندودر پشت اکثر تصاویرشان تفکری نهفته است.: به گردنبندی که توی گردنم انداخته اند
دیگر آویزان نشو
پنجره ها را گل بگیر
مبادا دوباره عاشقم کنند
صدایم را گل بگیر ...
چشم هایم را ....
گاه روایت بسیار ساده و به نظر تکراریست اما او با دستکاری در افعال و کلمات و به کار گیری شگرد های کلامی و نگاهی زنده و عاطفی ، شعری دلنشین آفریده است :
-وارونه در عکسی سیاه و سفید نشسته ام
-عشقت به گردن من افتاده بود...
-گناهم به گردنت......
و سر انجام کتاب او با شعر بازگشت ، می رود که باز گردد شاید فروغی دیگر درپندار و گفتار
.....
شب به خیر
خدای شب بو ها و شمعدانی ها توی خواب هایت
جایی برای من بگذار
وقتی که میروم
دوست دارم دوباره باز گردم .
|