دو شعر از طاهره باقری
1389/4/15

در بي دهان ترين بشر اين بار طعم گس در یک جهان ِبي بشر انبوهي از مگس تابوت هاي پير ، جسدهاي شيشه اي در شيشه هاي بسته جنين هاي زود رس انگشت هاي خیس ، صداهاي گم شده در قاب هاي يخ زده جاپاي هيچ كس آويزِ برج هاي فرو ريخته [ نشان ] تاريخ جا به جا شده ، تقويم پيش و پس ارواح زخم خورده و اشباح له شده سگ هاي هار مانده که در شهر بي قفس ...
پینوکیو
دروغ مي وزد از سمت چشم هاي شما كلاه مي بَرَد از سر ، نگاه تان آقا ! دوباره سايه ي من روي ريل افتاده ست شبیه یک جسدم ، عینِ كار ... نين ...آنّا ë ج َ... سَد ... « دوبخش » و آ... غوش ... مضطرب شده اي ؟ به كوه مي زنمت ؟ مي زني به كوه ؟ امّا جنونِ حضرتِ مجنون، جنونِ ادواري ست به يمن ثبت قضاياي شهرِ بي ليلا تو را به خير و ما را .... چه زحمت ات بدهم نمي پرد پَرَكِ پلك ِخانمِ ري را دو ايستگاه جلوتر فرشته اي مي گشت پيِ عروسكِ چوبي ، يكي شبيه شما !!
* آنّا کارنینا - تولستوی
|