شعری از مهری جعفری
1389/4/15

دستهایت را دیدم و بعد چشمهایت را که آبی روشن بود ناخنهای سفید چشمهای مات
خندیده بودی و طعم خندههایت روی استکانها پخش شده بود
نگاهم از خنده های تو و چشمهایم از دست های تو گذشت آنجا زمانهی من نبود و این جا هم انگار که آرنج های تو در چشم های من جا مانده باشد هنوز فکر میکنم زمانه من نیست
دلم شور میزند شور می زنم می آشوبد دلم و نگاهم درهم شده اند دلم در نگاهم که می آشوبد
فرو می روم در بالشتک نرم دست هایت را فراموش می کنم نگاهت تا فراسوی من فرو می رود نگاهم فرو می رود و نرم تر و نرم تر و نم نم خیس می شوم در زمانه ای که زمانه من نیست نم نم فرو می ریزم در چشم هایت که دیگر نگاه نمی کند و نگاه نمی کنم نه تو را نه دست هایت را نه دانه های خال بازوهایت را
کمی ... نفس می کشم
|