آی / به کوشش مسلم ناظمی
1389/4/15

آي (1947-2010) در موردزندگي خود ميگويد: آي تنها نامي است كه آرزو داشتم كه داشته باشم و در واقع بايد بدان موسوم باشم. زيرا من فرزند رابطه ي نامشروع ماردم با مردي ژاپني هستم كه روزي در ايستگاه اتوبوس ديده بود و من ناچار شدم كه سالها با يك دروغ زندگي كنمچرا كه مادرم همواره هويت پدرواقعي م را از من مخفي مي¬كرد و من احساس مي نم كه بايد تا ابد با نام مردي شناخته شوم كه فقط شوهر مادرم بود. نوشتن منولوگ اي دراماتيك براي من پيشامدي خوشايند بود. من بسيار كوشيدم تا به نظر استاد بزرگم در شعر ((ريچارد شيلتون)) برسم كه صداي اول شخص براي نوشتن هميشه قدرتمند ترين صداست. اين صدا در طي بيست سال شاعري همواره تنها صدايي بود كه من به كاربرده ام. البته بعدها شعرها و داستان هاي كوتاهي با زبان دوم شخص نوشتم كه به نظر مي سد قدرت كارم را تا حدي كاسته است. هنوز فكر مي كنم منولوگ هاي دراماتيك فرمي است كه براي نوشتن آن به دنيا آمده ام و بسيار لذت بخش است. يا اقلاً بيش از لذتي كه از دوست داشتن مردي حس كرده ام.
پسرك
خواهرم صورت عروسك را گل ميمالد. بعد بالا ميكشد از پنجره كاميون. و من را محل نمي گذارد كه دورش چرخ مي زنم و با ميلهاي به لاستيكهاي پنچر ميكوبم. سرم داد ميزند پيرمرد كه وسايل را بچينم من اما هنوز دور كاميون راه ميروم و ميله را محكم تر ميكوبم تا وقتي كه مادر صدايم كند. سنگي بر ميدارم و به مياندازم به شيشهي آشپزخانه. ولي كمي آنسوتر زمين ميخورد. تشرهاي پيرمرد مثل توپ بيسبالي ميشكافد هوا را و من ياراي جنبيدن ندارم.
كنارش به انتظار ميايستم ولي سربالا نميكند. ميله را فشاري ميدهم. بلند ميكنم. بعد جمجمهاش باز ميماند. مادر سمتمان مي دود و هنوز ايستادهام من. تا آويزان مرد ميشود بر ستون فقراتش ميكوبم ميله را مياندازم تفنگ را از اتاق بر ميدارم. گلهاي سرخ، سرخاند و بنفشهها بنفش يك تير براي اسب سياه، يك تير براي اسب كهر. زود زمين ميافتند تف ميكنم! زبانم خوني است. ميخندم. خاطرهها يادم ميآيد يكي يكي. از كاميون كه بالا ميكشد ميگيرمش آتش! عروسك هم با او فرود ميآيد. برش ميدارم تكانش ميدهم در آغوشم. هان! اين منم جك! پسر هوگارت! من با هوشم، فرزم، از خانه بهترين كت و شلوار مرد را برميدارم. و كفشهاي چرمي بينظيرش را. لباس خواب ساتن مادرم را هم بر ميدارم. خواهرم در چمدان ميگذارم كنار عروسك خواهرم بعد بيرون ميروم، از ميدان گاه ميگذرم تا كنار بزرگراه. من چهاره سالهام. من بادي هستم كه از ناكجا ميوزد من ميتوانم دلتان را بشكنم.
از زن به مرد
رعد و برق بر بام مي خورد چاقو را به كنجي پرت مي كند، ظلمت، در عمق ديوارها همه خونريزي مي كنند چهره ي تو، مثل بادبزن تا مي خورد و من نمي بينم چقدر ترسيده اي از اين كه با مني ما با هم نمي آميزيم حتي در بستر جايي كه خود را ناخواسته آنجا مي بينيم. چه حاجت كه مخفي كني تو برفي و من ذغال من براي اثباتش زخم هاي بسياردارم. دهان بگشا! من سياهي را به تو مي چشانم چيزي كه فراموش نخواهي كرد. لحظه اي مي گذارم تا قدرتمندت كند شيرت كند بعد بازش خواهم گرفت.
مصاحبه با پليس
گفتي كه كه اين داستان را از زبان من دوست داري ولي من با شيوه خودم روايتش نخواهم كرد. خبرنگاران چنين نمي كنند. مثلا اگر كسي نژاد پرست باشد، يعني من هم اينگونهام. انگشتت را همان طور كه سينه ام را نشانه مي روي مي گيرم بعدش؟ دوربين ها فيلمش را گرفته اند تو همه چيز رامي خواهي بداني. نه؟ مشروب فروشي، پسرك سياه كه اين اسلحه را كشيد آن هم در بدترين وقت. ديدي كه دلارها را ول كرد و در خون غلتيد. يادت باشد كه چه سرد بود آن شب. ولي من عرق كرده بودم. خيلي كار كرده بودم. تمام بيست و چهارساعت را يكسره كاركرده بودم. يك چاي گرم مي خواستم درست وقتي كه فريادي شنيدم برگشتم و صندوقدار را ديدم كه دست بالا كرده بود، ديدم كه تا نعره زدم پسرك تفنگ را انداخت بعد عقب عقب در رفت وقتي روي زمين خوابيد كه من آتش كردم تفنگ را برداشت، دوباره انداخت. ديدم كه ترسيده بود. ديدم كه سر و شانه هايش افتاد همان وقت كه تير بعدي راخورد. من كه شيرجه زدم دوباره تفنگ راگرفت بي هدف آتش كرد. و شراب روي رف ها و روي سطحي ريخت كه آخرش آنجا زمين افتاد. و هنوز به در شليك مي كرد وقتي كه دست هايش خود را به پشت سرش پرتاب كردند، من به سويش مي خزيدم صداي موسيقي و رقص مي آمد. و بالاتر از صدا شراب سرازير بود مي ريخت و مي ريخت، بلند شدم روي دستهايم، خيره نگاهش كردم سرفه اي يا تكاني خون را از دهانش سرازير كرد. و به صورتم پاشيد
كمي بعد احساس كردم انگار كمي از خودم را بي استفاده رها كردهكرده ام در آن سو جايي كه هرجا را بگردي در كار پول است ومواد يا شايد در كار چيزهاي نو مثل كفش ياعينك آفتابي جايي كه خشم خودت همه چيز را براي خودش خراب مي كند، از جمله خودت. مخصوصاً خودت برو قلم كاغد را زمين بگذار دوربين را خاموش كن! ضبط را هم گوريل در قفسي طلايي خيلي آشناست. نيست؟ گذشته از اين ها و هم مثل من فقط مي خواهي فراموشش كني امشب اما مدتي بيدار دراز خواهی کشید ر همسايگي ديگري صداي گلوله خواهي شنيد بعد، آسوده در تختت غلت خواهي زد و چشم خواهي بست ولي پسرك مثل خوكي كه به رستگاري رسيده اما هنوز توبه نكرده دوباره به زندگي ات پاي خواهد گذاشت از راه درهاي باز خواب تا همه چيز را پس بگيرد الا خشمش را
|