سه شعر از ناهید عرجونی
1389/1/19

ای خدای بزرگ که در آشپزخانه هم هستی وروی جلد قرص های مرا می خوانی لطفا کمی آن طرف تر! باید همه ی این ظرف ها را آب بکشم وهمین طور که دارم با تو حرف می زنم به فکر غذای ظهر هم باشم نه کمک نمی خواهم خودم هوای همه چیز را دارم پذیرایی جارو می خواهد غذا سر نمی رود به تلفن ها هم خودم جواب می دهم وگردگیری این قاب... یادت هست ؟ اینجا کوچک بودم وتو هنوز خشمگین نبودی ومن آرامبخش نمی خوردم درست بعد طعم توت فرنگی بود وخواب که تو اخم کردی به سیزده سالگی ملافه و رویاهایم ببخش بی پرده می گویم اما تو به جیب هایم کیف دستی کوچکم وحتی صندوقچه ی قفل دار من چشم داشتی! ای خدای بزرگ که توی آشپزخانه ام نشسته ای حالا یک زن کاملم چیزی توی جیب هایم پنهان نمی کنم کیفم روی میز باز مانده است هر هشت ساعت یک آرامبخش می خورم وبه دکترم قول داده ام زیاد فکر نکنم لطفا پایت را بردار می خواهم تی بکشم!
مگر چند بار دیگر می توانیم برلاشه های خسته مان لباس بپوشانیم صداهایمان را به میدان بیاوریم صورت هایمان را برگردانیم از دوربین هایی که مال ما نیستند واز خون هایمان که فواره می زند عکس بگیریم! مگر چند بار دیگر زنده ایم که هر روز مرده ای از ما گم می شود مرده ای از ما زهر می خورد ومرده ای از ما می ترسد که گم بشود می ترسد که زهر بخورد می ترسد که سلول هایش فلج بشود توی سلولی که هیچکس نمی بیند! مگر چند بار دیگر......؟!
روی پاهای خودت بایست ! پوتین هایت را به جنگ پس بده ورویاهایت را باز پس بگیر در را برای آمدنت باز گذاشته ام دست هایم را که می شمرم به عادت اولین دستپاچگی باز کم می آید دو دستی که بچسبم زندگی ات را !
|