رزه آوسلندر به ترجمه حسین منصوری همراه با صدای مترجم
1388/12/1

انسان شدن
روزی که به زندانم انداختند باورشان نکردم چرا که پرستویی بودم با رویای پرواز وُ بهار روزی که رهایم کردند باورشان کردم چرا که حال انسان شده بودم بی بال گرسنه تنها
***
خارها
گل سرخ کاشته بودیم خار شد باغبان آمد به دلجویی ِمان گفت گل های سرخ خفته اند باید موسم خارهامان را نیز دوست بداریم
***
عشق سنگی
کلیساها وُ کنیسه ها وُ معبدها را چنان می سازند که قامتشان تا به آسمان بالا می رود
آسمان با تعجب به این همه عشق می نگرد به این همه عشق سنگی
***
کمی
خورده ایم نوشیده ایم با شگفتی به تماشای ستاره ها نشسته ایم چند نفری را دوست داشته ایم کمی اعتراض کرده ایم کمی زندگی کرده ایم کمی دیگر نیز زندگی خواهیم کرد
***
آمین
خدا را در گلی می یابم که هیچگاه پژمرده نمی گردد گلی که به من می گوید زمان مرا امر کرده است که با تو مهربان باشم من می گویم آمین
***
ساختن
مورچه ها حکومت ریاضی خود را می سازند ما جمله می سازیم
***
علامت سئوال
با من حرف می زنی آیا واژه هایت مرا شناخته اند من علامت سئوالم نه نقطه
***
گذشته ها
چه کسی می گوید گذشته ها گذشته است گذشتۀ من و تو درون یاخته هامان همچنان در کار روییدن است گذشتۀ من و تو درختی ست بارور که اشک ها و لبخندها آبیاریش کرده اند
نه گذشته ها نگذشته است
***
ما
چه گل ها که نمی شکفت بر پنجره های یخ زدۀ آن شهرک مشرقی ما قومکی غریبیم واگذارده به قتلی سپید بی پناه وُ بی پشتیبان
***
نخواهیم گذاشت
ملت من ای ملت خاکی من ای ملت سبز نخواهیم گذاشت نابودمان کنند
***
قصرهای خیالی
پرستوها از دیار کودکی هجرت کرده اند هجرت کرده است دیار کودکی کودکان پیر شده اند من در بی وطنستان خویش قصرهای خیالی می سازم قصرهای خیالی کاغذی
***
پرسش
من که هستم هنگامی که ابرها می گریند؟ هیچ مگر میهمانی غریب بر ساحلی بیگانه
آنقدر در انتظار خواهم ماند تا خورشید بار دگر دوستم بدارد با آن شعور زرینش
***
سرزمین مادری
سرزمین پدری من مرده است اینان سرزمین پدری مرا در آتش دفن کرده اند من در سرزمین مادریم زندگی می کنم در کلمات
***
در بیمارستان
پرستار می گوید خوب بخوابید من اما چه کنم نمی توانم لب های طلایی این گل آفتاب گردان دلداریم می دهند می گویند بگذار رویاها شفایت دهند
***
گورستان
در این گورستان سیبی از درخت نمی افتد خاک در صلح وُ صفا با کرم ها زندگی می کند
درختان سوگوار نیستند ریشه هاشان به جمجمه های خفته سلام می کنند استخوان ها عمیق تر وُ عمیق تر فرومی شوند در حافظۀ خاک وُ در زیر ریشه های گل های سرخگونه وُ گل ِ فراموشم مکن
***
روزها و دوران ها
روزی که گل سرخ طلوع کرد زن تابستان را به دست داشت و مرد را انتظار میکشید
روزی که مرد نیامد زن تا صد شمرد تا هزار تا بی نهایت
روزی که مرد آمد زن مجسمه ای بیش نبود با چشمانی ناشنوا و دهانی کوبیده و کور
***
صدقه
درویشم کوچه گردی میکنم نانواژه گدایی میکنم
به سکه های طلا و به کله های پر بادشان سلام میکنم صدقه تمنا میکنم
سکه ها به سردی به رویم لبخند میزنند
در کشکول من برف میبارد.
Downlaod File 1
|