دو شعر از شیمبورسکا / سهراب رحیمی
1388/12/1

کلید
یک کلید وجود داشت، به ناگهان ناپدید شد حالا چگونه می خواهیم وارد خانه شویم؟ شاید کسی یک کلید گمشده را پیداکند نگاهش می کنم، با آن چه می خواهد بکند؟ او می رود و در دستش با آن بازی می کند چون آهن قراضه یا سنگی کوچک اگر همین کار با یک عشق اتفاق بیفتد عشقی که من به تو دارم همان چیز می تواند از دست برود برای ما دو تا برای همه ی جهان چرا که در دست دیگری چیزی را برای عاشقان باز نمی کند تنها یک فرم می شود نه یک وسیله و زنگها را می خورد نه کارت بازی، نه ستاره ها نه جیغ فاخته هیچ کدام به ما نمی گویند چگونه خواهد شد
شب
خداوند فرمود: « تنها پسرت را بردار، آن را که عاشقش هستی، اسحاق را بردار و برو به سوی سرزمین موریا و او را قربانی کن چون هدیه ای روی یک صخره که من نشانت خواهم داد.»
اسحاق چه کرده است بگو به من، کاته کات؟ آیا او پنجره های همسایه را با یک توپ شکسته است؟ آیا او شلوارهای تازه اش را پاره کرده است زمانی که می خواسته از نرده ها بالا برود؟ آیا او مداد دزدیده است؟ آیا او مرغها را ترسانده است؟ آیا او در مدرسه پچ پچ کرده است؟ بگذار بزرگترها آنجا دراز بکشند و بخوابند من باید تمام شب بیدار باشم شب به جای آنکه قسم بخورد در برابرم سکوت می کند او همانقدر تیره است که ضربه ی بزرگ ابراهیم در برابر چشمان انجیلی ی خدا چکار باید بکنم که بر من بیفتد چونان که بر اسماعیل افتاد تمام داستان های قدیمی را خدا می تواند به پیش ببرد اگر بخواهد خودم را زیر لحافم پنهان می کنم و از ترس می لرزم بزودی چیزی بیرون پنجره روشن خواهد شد درون اتاق زوزه خواهد کشید از پرندگان، از باد با آن که پرنده ای با چنین بالهای عظیمی اینجا نیست و نه هیچ بادی با چنین چادرشب بلندی خداوند تظاهر خواهد کرد که تنها در اثر حادثه ای به درون پرواز کرده است که آن اینجا نیست که اتفاق می افتد و آنگاه پدر را به آشپزخانه می برد و پتک می کوبد و در گوشهایش شیپور می دمد و فردا وقتی که پدر، صبح زود مرا با خودش برمی دارد و می برد آن گاه خواهم رفت، آن گاه خواهم رفت با چشمها سیاه از نفرت نه هیچ خوبی ای، نه هیچ عشقی به بی پناه تر از رگهای نوامبر می خواهم که اعتقاد بیاورم به هیچ چیز اعتماد نکنم چرا که هیج چیز قابل اعتماد نیست عاشق کسی نباشم با قلبی گریان در سینه بروم وقتی آنچه باید اتفاق بیفتد اتفاق می افتد باید بجای قلب در سینه اسکاچ ظرفشویی باشد خدای بزرگ می نشیند و صبر می کند روی بالکون ابری اش می خواهد ببیند آیا خرمنش آن پایین آتش گرفته است یا نه و او می خواهد ببیند چگونه آدم ها در ضجه و جیغ می میرند چرا که من می خواهم بمیرم نمی خواهم زنده بمانم از آن شب با کابوس های بی اندازه از آن شب با تنهایی های بی اندازه خدا شروع کرد آرام آرام روز به روز که از کلمه ها جابجا شود به سمت تصویرها.
|