اسماء عزایزه / حمزه کوتی
1388/12/1

درختان پیراهن مرا فراموش کردند
شش شعر از اسماء عزایزه ـــ شاعر ، مترجم و روزنامه نگار فلسطینی ترجمه : حمزه کوتی
اسماء عزایزه از شاعران جوان امروز فلسطین است . او در سال 1985 در روستای دبوریه میکود ، در حیفا متولد شد . دارای مدرک دانشگاهی در رشته های روزنامه نگاری ، زبان انگلیسی و علوم سیاسی از دانشگاه حیفاست . در شبکه ی رادیویی « الشمس » دوره ی کارآموزی خود را طی کرد . در هفته نامه ی « اخبار المدینه » که در حیفا و شفاعمرو توزیع می شود ، به کار روزنامه نگاری پرداخت . او یکی از اعضای مؤسسه ی عربی حقوق بشر و از اعضای انجمن تئاتر « دیوان اللجون » است ، و به عنوان مجری برنامه ، با این انجمن همکاری دارد . او علاوه بر تسلط بر زبان انگلیسی ، به زبان عبری نیز مسلط است و کارهایی از شاعر عبری معروف « یهودا عمیحای » به عربی ترجمه کرده است . شعرها و مقالاتی ادبی و اجتماعی از او در سایت ها و روزنامه های داخلی فلسطین منتشر شده است .
هیچ یک از ما ، دیگری را درنمی یابد
چگونه می توانی هم زمان من و تو ، بودن ؟ که غنچه و میوه باشی که سراشیبی باشی و هاویه .
هیچ یک از ما دیگری را در نمی یابد .
اما من اکنون بر پژوهیدن طبیعت اتقان دارم بر هوایی که باد را در می یابد و بر بادی که صفیر زدن را در گوش ِ آسمان .
سیل
به پایان رسید بیابان . داستان گویان کیسه های ماسه را کشیدند و در سرم خالی کردند و باد را به سمت من روانه ساخته تا کاکتوس ، انگشتان مرا لقاح دهد .
بیابان به پایان رسید و روان گشت .
امّا واحه هایی که نهر از یادشان برد ناگهان پنهان شدند و هیچ کس آن ها را در اعماق من جاری نساخت . داستان گویان نکوشیدند تا ظرفابه ها را بیابند حتی برای قانع کردن پاره ابری نیز که گستره ی بخشایش گری انتظار او را می کشد .
بیابان در سر من منتظر کاروان هاست و کاروان ها از آن تهینای می گذرند بی زمین و بی رهنما .
جسدی در رام الله
رام الله خشک است و من ماهی ام می باید که اتاق خود را به زهدانی بدل سازم .
***
اکنون که ام من ؟ صدای ِ حماقت بار من به زنی تبدیل می شود .
***
اگر مرد بودم قبل از خوابیدن ایستاده بر عاطفه ی خود می شاشیدم .
***
اینجا بادی نیست تا صورت مرا تکان بدهد و لبخندی بزنم تنها این خورشید است که لب های مرا می سوزاند .
***
بایرویت و شبح ِ واگنر از رام الله و از شبح من مهرآگین ترند .
***
اندام های من می میرند .
مسخ
تمام آن رخشایی ِ گسترده بر چهره ی تو را زنی جادوگر از روستای ات به گربه ای پادر گریز تبدیل کرد که هر شب از گوشت خود به آن می دهم .
رخشایی ِ تو در یکی تابستان گرفتارم کرد زیر درختی که در بلاد ما نمی روید . او از پوست من می خورد و روز را پوشیدارم می سازد .
ای نور کور سوی از پوست مرده ی خود برایم بگو آیا هنوز هم هر صبح ترانه می خواند ؟ هنوز هم آیا گنجشک هایش سیب ها را نقر می زنند و باز دنبال سیبی سالم می گردند ؟
اگر درختان همیشه جز به آسمان نگاه نمی کردند رنگ پیراهن ام را نظاره می کردم و به یاد می سپردم . اگر فرو می افتادند حتما مرا به یاد می آوردند و قلب ِ ناراضی ام را صدا می کردند و بر شانه ی خورده شده اش آرام ، دستی می کشیدند .
من نیز هر صبح ترانه می خوانم من نیز درختان را از یاد می برم وقتی پیراهن مرا فراموش می کنند .
هیچ کس نیست و چهره ی تو ...
حالا هیچ کس به تو نیازی ندارد . نه قطارهای سریع السیر ِ هیاهوگر در روزانه هایت که از تو برق انداختن آهن را خواهان اند و نه صیدگران در واپسین ساعات ِ شکار تا از بهر ایشان خیزابی روشن کنی و بروی .
این لحظه هیچ کس نیازی به تو ندارد و تو خود را برای استقبال از پایانت آراسته کرده خاطره هایت را در جیب می گذاری و بر شکاف آن گل نرگسی می نهی .
هیچ کس رخ نمی گرداند اگر که با صدای بلند فریاد بکشی : « خوشا فصل های تمام شده خوشا من ِ نوآیین که بر سر گذشته می کوبم تا از هوش برود » یا حتی وقتی که بگویی : « نقش قهرمان را وا می گذارم تا نهایت دامن گیر من نشود و اگر مجبور به تماشا کردن شدم راوی را خواهم کشت » .
هیچ کس حالا جز چهره ی تاریک ات به تو نیازی ندارد .
مگر گریه ی تو
شیر ، نه تلخ بود و نه شیرین که گوارا بود چون آب نهر و نوک پستان ها سُست و بی حال چون دست ِ دوست .
همه چیزی معتدل بود و معتدل ماند مگر گریه ی تو .
|