نواره لحرش / ستار جلیل زاده
1388/12/1

نواره لحرش شاعر و نويسنده و روزنامه نگار الجزايري داري دفتر شعري به نام «روزنههای درد» ، «نوافذ الوجه» که آن را نشر انجمن زنان الجزایر به سال 2005 میلادی منتشر کرد. وی مقالات ادبی و گفتوگوهای بسیاری با شاعران و نویسندگان جهان عرب را در پرونده ی خود دارد.
کوتاه سرودههایی از نواره لحرش چکامهسرای الجزایری
برگردان: ستار جلیل زاده
هق هقهها
قلب، برای فریادِ نغمهها تکیهگاهی بود زندگی، برای غریو اشکها. قلب، تکیهگاهی شد برای غریو اشکها. و زندگی، بر مسیر هق هقهها میلرزید و آه، از این زندگی تیره و تار با هق هقهها... این کیست که لیلی را گلگونه کرده است با ترانهها؟
......................
شهقاتْ
كان القلبُ مُتكِئاً
على هديرِ النغماتْ .
كان العمرُ مُتكِئاً
على هديرِ الأمنياتْ .
صار القلبُ مُتكِئاً
على هديرِ الدمعات
وصار العمرُ يتأرجحُ
في مهبِ الشهقاتْ
فآهٍ ، ياعمري المطفأ بالشهقات ...
من يُضرجُ ليلي الآن بالأغنياتْ ؟
زاری
قلب، عطر آگین بود به بوی خوشِ سر انگشتان و بسترِ نغمهها. و آنگاه که گریست، خود را در گریهیی پیچاند. و قصیده، گل سوسن بود روییده در فغانِ تپیدنها و آنگاه که اندوه خم شده تا ببویدش گل سوسن، درختی شد سرشار از سوز و گداز.
.....................
بکاء
كان القلبُ مُعطراً
بشذى البسماتْ
كان مهد الأغنيات
وحين بكيت ، تلفع بالبُكاءْ
وكانت القصيدةُ سوسنّة
نبتتْ في هديرِ الوَّجيبْ
وحين مال الحزنُ
عليها ليشُمها
صارت هيكلاً مُفعماً بالنحيب .
سپیدهدمانی مهآلودهست زندگی اندوه میچیندم ار مَرغزارِ خوشی چونان بادِ پاییزی میچیندم، میپژمردم میپژمرد روزِ روشن را در چشمانم. بعد از این آیا باور کنم که اندوه فقط لحظههایی از عمرِ بالغ است؟ و تو پس از اندکی خواهی آمد و مرا با خود خواهی برد آنسان که آسمان در آسمان شفق را برای سپیدهدمش خواهد برد؟ آیا باور کنم، آنگونه که به تمامی باور دارم که عمر چیزی جز سپیدهدمی مهآلودِ مه آلود نیست. که میکوشد تا در جنگلِ عشق پرسه زند سپس در گرمای نیمروزِ اشکریز پنهان شود؟ و آیا باور کنم که تو میدانی چرا اکنون قلبم شبیهِ گل سرخیست؟ ....................
العُمرُ صباحٌ غائم
يقطفني الحزنُ من مروجِ الفرح
مثلما ريحُ الأخرفهْ .
تقطفُ من الأغصانِ الورقْ .
يقطفني . يُذبلني
يُذبِلُ في عيوني أنهرَ الألقْ .
فهل أصدّقُ بعد هذا إذنْ
أنَّ الحُزنَ فقط
لحظاتٌ من عُمرِ المُراهَقهْ ؟
وأنَّك بعد قليل ستأتي
وتُلملِمني اليك
مثلما السماء في المساءْ
تُلملِمُ الى صدرها الشَّفقْ ؟.
هلْ أصدقْ . تماماً كما أصدقُ
أنَّ العُمر - ليس إلاَّ -
صباح غائم . غائم
يحترِفُ التجَّول في أدغالِ العشق ِ
ثُمَّ ينزوي في هجيرِ البُكاءْ ؟
وهل أصدِّق أنّك تدري لماذا
أنا الآن أشبّهُ القلب بالورد ؟
شاید
گنجشکیست از پَرِ نگرانی شاید که من باشم؟ شاید هم قلبم، که از زخمش میلرزد؟
...................
رُبما
عصفورٌ من ريشِ النَّكدْ .
رُبما أنا ؟
رُبما قلبي الذي
من جرحهِ يرتعدْ ؟
گل شادی مرا نمیبیند
سپیدهدمی نیست تا اندوهام را بغلتاند سپیدهدمی نیست تا با نغمهها در من بتپد و رائحههای خوشِ عشق را در آوای جویبارها بیدار کند و جیک جیک عشق را در نغمهی هزار دستان. سپیدهدمی نیست تا به تن کند زیبایی ترانهها را. آه، ای گل سرخ که مرا نمیبینی اکنون قلبم ثمرهی اندوهیست.
..................
ورد الفرح لا يراني
لا صباح يُدحرجُ أحزاني
لا صباح ينبضُّ لي بالأغاني
ويُوقِظُّ رقرقات الهوى
في صوتِ الجداول
يُوقِظُّ زقزقاتِ الجوى
في صوتِ البلابل
لا صباح يرتدي بهجةَ الأغاني
فآهٍ ، أيها الورد
الذي لا يراني .
ها قلبي الآن فاكهة للحزن .
ابرِ رنجور
ای قلبِ بیگانهام در این جهان آیا ممکن است که این ابرِ رنجور را به گلستانهایی از قصیدهها بکشانم؟ و آیا برای قصیدهها امکان دارد که در زندگیم، زندگی تیره و تارم سپیدهدمانی را بزايد آنچنان که در من روزی دیگرگونه آغاز شود تاریکی را کناری زده. به من قلبی دیگرگونه ببخشاید و کبوترانِ رؤیا را به رقص آورده تا گلِ سرخ، سپیدهدمانِ نغمهها شود سپیدهدمانی که به قلب وفاداری کند و به من نیز هم. تا سپیدهدمانی بشود و مرا ببیند.؟
.....................
غيمُ الشُحوب
هل يمكنُ لي
يا قلبي الغريبُ في هذا العالم
أن أُزحزح غيم الشحوبِ هذا
بباقاتٍ من قصائد ؟
وهل يمكنُ للقصائدِ
أن تتوالد في عمري
في عمري المُطفأُ
أصباحاً تهبني نهاراً آخر ؟
ينزوي فيهِ هذا الظلامْ ؟
تهبني قلباً آخر
يُراقصُ حمام الأحلامْ
كي يصير الوردُ
صباحٌ للأغاني
صباحٌ يرعى القلب ويرعاني
كي يصير صباحٌ يَراني ؟
خوشهی رؤیا
خواب میبینم زمانی را که خرمنگاهم درخشان است و چون روز روشن و انبوه گنجشکهایی که در رگانم آراسته به پَر شادمانیاند و کشتزارانِ زخمم که درختِ زندگی فرو ریختهام را ترميم میکنند. خواب میبینم که روزانم باریکه راهیست تپنده به عشق، و احساسم گلِ سرخ مینوییست و زود مست شونده.
.................
عنقود الحلم
أحلمُ أنَّ وقتي بيادر نوّرٍ ونَّهارْ .
عصافيرٌ مُكتظّةٌ في وريدي
تُطّرزُ بريشِ السرورِ
حقول جرحي
تُرمِّمُ شجر العمرِ المُنهارْ .
أحلمُ أنَّ أيَّامي
معصمٌ ينبضُ بالودِّ
والمشَّاعرُ وردٌ .
جنَّةٌ وسِوَّارْ
|