موازنه اين جهان بیمَدار / پرتو نوری علا
1388/10/15

مرگ فروغ فرخزاد و تولد اولين فرزندم، سندباد، همزمان بود؛ موازنه اين جهان بیمدار. در حالتی ميان هوش و بیهوشی، بر تخت بيمارستان خوابيده بودم. اتاق را در مهی غليظ میديدم و گفتگویِ اطرافيانم را درهمهمهای بیمعنا میشنيدم. "فروغ مُرد." ، "فروغ در تصادف اتومبيل کشته شد." کلمات را میشنيدم اما جريان سيّالی که میبايست از اشياء و نمادها درگذرد و اکنون را با خاطره، و خاطره را با ادراک و تجربه پيوند زند، در ذهنم ساکن مانده بود. تولد و مرگ، بیمعنا و بیمفهوم، در بستری مهآلود، شناور بودند. دارویِ خوابآور کارآمد شد.
نيمههای شب، از صدای برخوردِ شديد ِ باد و باران بر پنجره اتاقم در بيمارستان، بههراس، چشم گشودم. تاريکی ی سوگوار ِ پشت پنجره، سپيدی ی مهتابگون اتاق را بهتضّادی خيره کننده، بدل کرده بود. ناگهان مرگ و تولد، واژگانی زنده و پُرمعنا گشتند که با سرریز شدن خاطرهها و تجربهها بر سر و جانم هجوم آوردند. بهياد طفلی افتادم که در لحظه پلک بستن زنی، بهدنيا آورده بودم. جريان سيّال ذهن، از آنات گذشت. چهرهها، ملاقاتها، خاطرهها. زنی که میخنديد و در عمق نگاهش، اندوهی را پنهان میکرد، و کودکی که رنج اولين برخورد با جهان را در گريهای طولانی اعلام کرده بود. فروغ مرده بود، مرگ ناگهانی آمده بود. هق وهق گريه و شيون فروخوردهام را در نوازش «دستها»ی «سبز جوان»ش که خاک ربوده بودشان، پنهان کردم. میخواستم بنويسم؛ حسم را نسبت بهزنی که حضورش در برابر نوجوانیام، دلچسب بود وهراسانگيز. در طلب قلم و کاغذی، اطراف تختم را جستجو کردم. چيزی نيافتم. سياهی ی مدادی که چشمها را درشتتر و زندهتر میکرد و سپيدیِ جعبه ی دستمال کاغذی، کلماتم را ثبت کردند. فروغ درغروبی پيشبينی نشده مرده بود و من در انتظار سپيدهدمان و ديدار کودکی بودم که با تولدش مرگ را بیمعنا کرده بود.
این خاطره به مناسبت بیست و ششمین سالگرد مرگ فروغ فرخزاد، در فصلنامه بررسی کتاب، "يادمان فروغ فرخزاد"، دوره جديد، سال سوم، شماره ۱۲، لسآنجلس، زمستان ۱۳۷۲، آمده است.
مشايعت در باد برای فروغ که ديگر نيست
رويش غروب
يادآور تأسف بود از ريشه ی زمين
تا بام آسمان.
هوا خيس و غمناک و ابرها
تازه ويران شده بودند. چشمهای من سراسر شبِ مرطوب از فروغ پُر شد.
ای خاک های سرد!
ای فصل مکدّر مأيوس!
نعش کدام زن اينک بهميهمانی ی تاريخ میرود؟
چشمهای من سراسر شب،
با ياد او که ديگر نيست با ياد آن دو دستِ سبزِ جوانش* بيدار بود وُ
آهسته میگريست.
آری برای او غوغای مرگ بود وُ حادثه، اما برای من
يک لحظه از سکون زمان بود وُ خاطره.
در کوچه باد میآيد
او را به ياد بسپريد، در باد... او را که از چهار جانب گويی بهسمت صبح میپيوست.
آری زمان گذشت، اما
در حال وُ در گذشته وُ آينده
روح زنی است جاری
آن زن که خسته بود و پذيرا بود.
در باد ِ صبح
يک دَم صدای تولد بود.
او را به ياد بسپريد.
۲۵ بهمن ۱۳۴۵
* اشارهای است بهشعر فروغ فرخزاد.
این شعر را از دفتر اول اشعارم "سهمی از سال ها" برگرفتم تاریخ چاپ 1350- تاریخ انتشار 1357 |