سیمین بهبهانی / عقربه چرخید و ناگهان...
1388/10/15

یکی از یکی از روزهای سال 1333 در دکه کفاشی در خیابان اسلامبول نشسته بودم و کفشی را به پا می آزمودم. زن جوانی وارد شد که گیسوانش را از پشت با بندی بسته و ابروانش را چون کمانی کشیده بود. نگاهش گرداگرد مغازه چرخید و روی چهره من ثابت ماند. آن گاه بی آن که بگوید چه می خواهد، از دکه خارج شد. سیما و نگاهش در ذهنم ثابت مانده بود. آیا خودش بود؟ عکسی از او در جائی دیده بودم. شاید او هم عکسی از من در مجموعه سه تار شکسته دیده بود. شاید او هم با خود گفته بود: «آیا خودش بود؟»
قطعا هر دو خودمان بودیم و حالا من خودم هستم با زندگی و او و خودش با جاودانگی.
مدتی گذشت و آن چهره و آن نگاه به همان صورت در ذهنم ماند و گاه به گاه از زیر نقاب بیرون می آمد و نگاهم می کرد. شعرهایش را که در گوشه و کنار مجله ها چاپ می شد، می خواندم. شاید او هم شعرهای مرا می خواند.
در آن زمان کمابیش هر دو شهرتی داشتیم در حد جوانی و ناپختگی مان. اما آغاز انفجار آوازه مان دو نقطه بود که با هم چندان فاصله ئی نداشت.
...
روزگار می گذشت. او در راهی قدم گذاشته بود و من در راهی دیگر. او صرفا لحظه هائی از عشق را باز می گفت که بیانش پیش از آن فقط برای مردان مجاز بود و من فاجعه هائی را آشکار می کردم که فقر و نابرابری در سطح های مختلف جامعه به بار می آورد. چندی نگذشت که همه ما متوجه شدیم فروغ برای اعلام اعتراض خود علیه جامعه سنتی مردسالار بهای گرانی پرداخته است. شاید کسانی هم بودند که از آب گل آلود ماهی می گرفتند و با ساختن داستان های کتبی و شفاهی، بازار بگومگوهای شبانه را گرم نگه می داشتند.
فروغ همسر پرویز شاپور بود، مرد خوش ذوقی که بعدها عبارت ها و جمله های نکته پردازانه و کوتاه او با نام ابداعی "کاریکلماتور" سال ها ورد زبان ها شد و تابستان امسال خود او به جاودانگی پیوست. فروغ از پرویز شاپور پسری داشت که در آن هنگام سه- چهار ساله بود، فرزندی که بالا می گرفت و حرمت های مردانه خود را در خوش نامی سنتی خانواده می جست. شنیدیم که میان شاپور و فروغ جدائی افتاده و پسر را پدر زیر نظارت و حضانت گرفته است.
تحمل پچ پچه های موذیانه و جدائی همسر و فرزند برای فروغ آسان نبود. زن جوان که جز اعتراض علیه سنت های مردسالارانه- با زبان شعر- گناهی نداشت، به بیمارستان افتاد. در این هنگام بیش از چند ماه از انتشار مجموعه اسیر نگذشته بود. من جز آن ملاقات چند لحظه ئی در کفاشی، دیدار دیگری با فروغ نداشتم. با شنیدن خبر بیماری یش، نسخه ئی از کتابش را خریدم و ظرف چند ساعت آن را خواندم. هنوز خواندن آن شعرها به پایان نرسیده بود که حس کردم گلویم از غصه ورم کرده و اشکم در تمام مدت مطالعه از جریان باز نایستاده است. آن زمان فکر می کردم همه چیز برای شاعر این شعرها، با این همه احساس ظریف، پایان یافته است. به من گفته بودند فروغ در وضع روحی بسیار بدی به سر می برد. به همین سبب برای آن کشت زار عظیم شعر که هنوز کاملا بارور نشده به سوی خزان می رفت، دریغ می خوردم.
خوش بختانه فروغ پس از یک ماه بیمارستان را ترک گفت و دوباره به شیوه تازه تر و پر توان تر به نوشتن و سرودن پرداخت. مشتاق دیدارش شده بودم. برای نخستین بار در خانه دوست مشترک با ذوقی به نام فروز یاسائی دیدارش کردم. این دوست هر هفته جلسه ادبی ترتیب می داد که من و لعبت والا و فروغ و چند شاعر جوان دیگر در آن جمع می شدیم و شعرهامان را می خواندیم. این جلسه ها دو- سه ماهی بیش تر دوام نیافت. بعد از آن او را در مجمع های فرهنگی یا در خانه خانم فخری ناصری ملاقات می کردم که خودش خوش ذوق بود و خانه اش اغلب محل اجتماع اهل ادب و هنر می شد. فروغ به تنهائی خود و یاوه گوئی های کژاندیشان خو گرفته بود، اما هرگز دست از سماجت و ابرام در راهی برنمی داشت که در پیش گرفته بود و در همه شعرهایش زنانگی و سخن "تنانه" به صورت آشکار و با تصویرهای تازه و رنگین بیان می شد. البته از میان اهل شعر، طرف داران و مدافعان سرسختی هم داشت.
فروغ هر چه بیش تر به توفیق دست می یافت، تندخوتر و پرخاش جوتر می شد، تا جائی که صراحت لهجه و صداقت ستودنی او به خشونت شگفت انگیزی بدل شده بود که اغلب دل دوستان را می آزرد و این از آن اندام کوچک و آن دل نازک و آن طبع حساس بعید می نمود.
شبی در محفلی در خانه خانم پروین صوفی، بی هیچ محمل، چنان مرا آزرد که خنجری را در سینه احساس کردم و تصمیم گرفتم دیگر نبینمش. با این همه شش ماه بعد در جلسه ئی که به دعوت انجمن فرهنگی ایران و آمریکا تشکیل شده بود، با او رو به رو شدم. تا آن جا که به خاطر دارم، در این جلسه نادر نادرپور، رضا سیدحسینی، مهدی اخوان ثالث، بیژن مفید، منوچهر آتشی، رضا براهنی، یدالله رؤیائی، فتح الله مجتبائی و همسر آمریکائی شاعرش با چند تن دیگر حضور داشتند. آقای بشارت یا بشارتی هم حضور داشت که گرداننده جلسه و انجمن بود. قرار بود جلسه های شعرخوانی ترتیب داده شود. با تعجب دیدم فروغ به حضور من و یکی- دو تن دیگر در آن جلسه اعتراض می کند، به این بهانه که "اینان نوپرداز نیستند." فروغ در آن روزگار یکی- دو سالی بود که چارپاره ها را کنار گذاشته و سرودن به شیوه نیمائی را آغاز کرده بود. همان روزها غزل "شراب نور" از من در روزنامه آژنگ به چاپ رسیده بود که تصویرهای بسیار تازه ئی داشت. چند تن از حاضران به آن غزل اشاره کردند تا گواهی برای نو بودن کار من عرضه کنند. دریغ که فروغ نمی پذیرفت و مرتب برای حذف من لجاج می ورزید. پاسخ من سکوت کامل بود و البته غوغای موافق و مخالف که همه جوان بودند، به آسمان رسیده بود و به سخن گفتن من نیازی حس نمی شد.
سرانجام موافقت ها و مخالفت ها به این نتیجه رسید که نخستین جلسه عمومی که در تالار سخن رانی انجمن بر پا می شود، شب شعرخوانی من باشد. آن چه می نویسم، یاد گذشته ها است تا نیاگاه میل تهی شدن از رقابت ها و هم چشمی های روزگار جوانی را سیراب کرده باشم. و دریغ که وقتی به بی نیازی و اغماض می رسیم که دیگر آن شور و هیجان در ما نمانده و روزگار غبار نقره بر سرمان افشانده است.
شبی که قرار بود شعر بخوانم، فروغ کمی دیر آمد. جای نشستن نبود. کسی برخاست و او بر جایش نشست. من پشت میکروفن بودم و نادرپور هم معرف من بود و کنارم نشسته. فروغ به دو- سه شعرم گوش داد و آرام جلسه را ترک گفت. اگر تجربه و مهربانی و گشاده دلی امروزین را می داشتم، می بایست از پشت تریبون ورودش را خوش آمد می گفتم و شعرش را که ستودنی هم بود، می ستودم و راهی برای توافق می گشودم و صمیمانه بگویم که نداشتم.
باز چراغ های رابطه تاریک ماند. آن طور که می شنیدم، فروغ با آن زبان قاطع و صریح و صادق، که اغلب خوش آیند ابنای روزگار نیست، بسیاری اطرافیان را پراکنده بود. خوش بختانه "گلستانی" شادی بخش و موافقت آموز بر سر راهش دمید و گمان دارم که آسودگی خاطر فروغ و تغئیر آشکار در محتوای شعر او از این هنگام پدید آمد. نسیم عشقی وزیده بود. نمی گویم این نسیم می توانست هر بی مایه نامستعدی را به شاعر ارزش مندی بدل کند، این عشق کیمیا نبود که از مس طلا بسازد. اما بر ای وجود مستعد و حساس و مشتاقی چون فروغ فرصت مغتنمی بود: دست کم آسایشی و فراغتی تا شکفتگی حیرت انگیزی را موجب شود. تولدی دیگر و ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد بی گمان حاصل این آشنائی است. فروغ مثنوی "عاشقانه" خود را در آغاز پیدایش همین آشنائی سرود، تا آن جا که می گوید:
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
سفرهائی که فروغ به انگلیس و اروپا کرد، او را در جریان های ادبی روزآمد جهان قرار داد. شعر فروغ دیگر شعر لجاج بر سر آشکار کردن عواطف جسمی و پنهانی نبود. از آن پس شعاعی از تفکر و چون و چرا و تفحص در احوال جامعه و روزگار بر شعر فروغ تابید و او از هزارتوهای درون خود راهی بر روشنائی آفاق گسترده تری گشود.
این آشنائی موهبت تازه تری نیز به ارمغان آورد و آن آگاهی فروغ از دنیای سینما و فیلم و عکس بود. فیلم خانه سیاه است نقش پرداز حال جذامیان و وضع جذام خانه و عواطف زنده این مردگان رانده از جامعه است، اثری ساخته همین روزگار که جایزه بین المللی ارزنده ئی را نصیب فروغ کرد. تأثیر این آگاهی در شعرهای دو کتاب آخر فروغ کاملا آشکار است. در شعرها اغلب انگار که چند صحنه فیلم برداری را می بینیم که دوربین به تصادف از آن صحنه ها فیلم گرفته و آن فیلم ها را کنار هم چیده است، بی آن که به ارتباط منطقی آن ها بیندیشد.
...
فروغ در اکثر شعرهای تولدی دیگر و ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد دغدغه پیوستگی سطرها و انسجام کل واحد شعر و سامان دادن فرم و ساختار را رها کرده است و در عوض شعرش به حضور حادثه های پی در پی و نامنتظر بدل شده است و همین راز جاذبه کم نظیر آن است که خواننده را، در منظومه نسبتا بلندی، بی خستگی به دنبال خود می کشد، گیرم که در پایان خواننده از خود می پرسد: «برای چه به این جا رسیدم؟»
شعر فروغ ساده و روان است. او با زبان بی تکلف روزانه سخن می گوید. از این رو نقطه ابهامی در سطرهایش باقی نمی ماند که خواننده نیازمند دوباره خواندن باشد و دوباره خوانی این شعرها صرفا به ضرورت درک لذت بیش تر است.
ویژگی دیگر شعر فروغ، احساس قوی و تصویرهای تازه و رنگین است. نور و چراغ و آب و آتش و پرنده و ماهی و فلس رنگین و فواره و بادکنک و حباب کف صابون و عطر مزرعه ها و شکفتن و رستن و ابر و آسمان و آفتاب و بسیاری دیگر از مظاهر معمول طبیعت در شعر فروغ مقام ارج مندی دارند و آن را رنگین و پرغوغا و پرتحرک می کنند.
فروغ در بحبوحه جوانی و در اوج توفیق در شعر و رفاه نسبی و آرامش ذهنی بود که روزگار شکفتگی و پختگی و درخشش او را چشم نداشت و در بعدازظهر روز زمستانی در تصادف نامنتظری از خودرو به خیابان پرتاب شد و عالمی را داغ دار خود کرد. آن کس که با او بود، نقل می کرد در آخرین نفس گفته بود: «آه خدا!»
خبر مرگش را باور نمی کردم. تا چند ماه پس از مرگش شعری نسرودم. انگار که لال شده بودم. شاید کسی که مرا به شاعری برمی انگیخت، او بود که از جنس من بود و با نیروی شگفتی مرا به سرودن و آزمایش نیرو وا می داشت.
سرانجام مطمئن شدم او زنده است. برای همیشه زنده است و آن چه سروده، کافی است تا نامش مسیر تاریخ را و آینده را هم چنان پی گیر بپیماید. فقط همان هنگام بود که دوباره نوشتن را آغاز کردم. پس اگر هنوز می نویسم، به پاس آن است که این فرصت را یافته ام شعر را به گونه های تازه و تازه تر بیازمایم. چه فرق می کند، هر یک از ما به اندازه فرصت و امکان خود روزگار خود را می سازیم و در آن اثر می گذاریم.
16 بهمن 1378
این یادداشت از سایت آینه ها نقل شده است |