گفت و گوی آرش نصرت اللهی با پوران فرخ زاد
1388/10/15

«شهيد شعر؛ فروغ»
گفتوگوی آرش نصرتاللهی با پوران فرخزاد/ تهران/ اردیبهشت 1388
نصرتاللهی- در مورد فروغ، خب من کتابهایی خواندهام، نقد و نظرهایی که بسیار است. وقتی قرار شد که با شما در مورد فروغ صحبت کنم، فکر کردم به جای این که دوباره آن کتابها و نقد و نظرها را بخوانم، شعرهای فروغ را بخوانم و در فضای آن قرار بگیرم. همانطور که فروغ خودش مثلاً برای ساختن فیلماش، میرود جذامخانهی تبریز، من هم از چند وقت پیش، درمورد فروغ با مردم صحبت کردم، با رانندهی تاکسی تلفنی هم که من را به خانهی شما آورد و اتفاقاً خیلی نزدیک بود به فروغ و شاملو و . . . میشناخت فروغ را، شعرهایش را و این خود مسألهای است که فروغ همه جا هست، بین مردم. همینطور مجموعهی جلد سفیدی از فروغ را که سال 1368 در آلمان چاپ شده خواندم که البته 4 تا از شعرهایش را ندارد؛ گل سرخ، دیوارهای مرز،در خیابانهای سرد شب و جفت.
میخواهم از ماجرایی که به نوعی به زندهگی و مرگ فروغ مرتبط باشد، شروع کنیم تا صحبتهای ما هم از دل همین جریانات بیاید بیرون! مثلاً یک خاطره یا جریانی که به یاد میآورید!
فرخزاد- این خاطرهی من، برمیگردد به مرگ قمر. میدانید که قمر سال 1338 مرد. من در مراسماش نبودم. فروغ هم نبود. آن موقع حتی نمیدانستم که ظهیرالدوله کجا است تا آن روز پائیزی که من و فروغ رفته بودیم دربند، خانهی دوستی، فروغ کاری داشت از من خواست همراهش بروم که رفتم. برگشتنی ماشین قراضهی فروغ، دائم خاموش میشد و روشن میشد. گفتم «بابا آخه چیه این قراضه!؟ این را عوض کن.» برگشت نگاهی به من کرد که یعنی تو میدانی که کیسهی من خالی است و نمیتوانم، چرا این را به من میگویی؟ دیگر هیچ چیز نگفتم. آمدیم پایین، پایین، دیدم جایی نگه داشت.گفتم باز خاموش شد؟ گفت نه این جا را خودم نگه داشتم. نگاه کردم آن طرف را دیدم سر یک کوچه نوشتهاند ظهیرالدوله. گفت میآیی برویم قمر را ببینیم؟ گفتم قمر؟ بعد یاد آن روزی افتادم که قمر مرده بود و مادرم که عاشق قمر بود. یک گرامافون داشت از آن گرامافونهای قدیمی بود voice His master، که دائم صفحات خوانندههای قدیمی را میگذاشت، بیشتر قمر گوش میداد و معمولن گریه میکرد. روزی که قمر مرده بود، با هم ناهار میخوردیم و مادرم دائم گریه میکرد و قمر قمر میکرد و از صدایش میگفت. آخرش فروغ عصبانی شد برگشت و گفت: «بابا آخه بسه دیگه، مردن که چیزی نیست، یک روز همهی ما میافتیم میمیریم.» آن روز من یاد این قضیه افتادم و گفتم مگر قمر این جا است؟ [ظهیرالدوله]، فروغ گفت: آره. من یک دفعه رفتم سرخاکاش.
پاییز بود. کلاغها خیلی قارقار میکردند. حالت عجیب و غریبی بود. برگها زرد بودند، آفتاب نبود و آسمان کمی گرفته بود. از آن روزهایی که حالت خاصی به آدم دست میدهد. در بسته بود. برایم خیلی حیرتآور بود، چون گورستانها را همیشه بی در و بند دیده بودم و به صورت عمومی که همه هر وقت میخواستند میرفتند. فروغ گفت: این جا یک جور دیگر است. گفتم: چه جوری؟ گفت: نمیدانم، یک جور دیگر! . . . در زدیم، در زدیم تا عاقبت پیرهزنی که هنوز هم هست، در را باز کرد واز ما پرسید، چه کار دارید که فروغ گفت آمدیم قمر را ببینیم. با دست اشارهای کرد وگفت آن طرف است با یک سنگ کوچک. وقتی رفتیم بالای سرش دیدیم راست راستی سنگ ارزان کوچکی است نسبت به بزرگی قمر. سنگی ساده بود و گورستانی عجیب با کاج پای بلند خشک و آن همه کلاغ و قارقار و آن سنگهای جابهجا که آدمهای دوستداشتنیای زیرشان خوابیده بودند. مدتی همه جا را کاویدم بعد راه افتادم بروم به غیر از قمر، به دیگران هم سری بزنم و به آنها سلامی بدهم ولی فروغ همان جا خیره به سنگ ایستاده بود از جایش تکان نمیخورد. ظهیرالدوله در واقع شناسنامهی فرهنگی ایران است، با آن همه شاعر که آن جا به مرگ ادامه میدهند. حالا نام خیلی از آنها مثل رهی معیری، بهار خیلی یادم نیست ولی چیزی که مسلم است، همهگی بزرگ بودند و معروف. رفتم، رفتم تا ته گورستان، جایی که مدتها است که شده است خانهی فروغ و بعد زیر طنین صدای کلاغها که آرام و قرار نداشتند، یواش یواش برگشتم دیدم فروغ هنوز همانجا ایستاده است، با همان شانههای افتاده و چهرهی درهم کشیده. گفتم، خسته نشدی؟ گفت: خوب گشتی؟ همه را دیدی؟ جای خیلی قشنگیه، نه؟ سرم را تکان دادم اما جیزی نگفتم. گفت: حیف ماها را این جا راه نمیدهند، گفتم: چرا؟ گفت: آخر شنیدم زمین اینجا وقفی است، میگویند مال داماد ناصرالدینشاه بوده؛ علیخان ظهیرالدوله، زناش؛ ملکهی ایران هم مثل خودش از آزادی خواهای معروف بوده و هر دو با استبداد قاجاری میجنگیدند. گفتم: اینها همه درست، ولی چرا این جور دربسته است و انگار خانهی شخصیه؟! گفت: همینجور هم هست چون فقط آدمهای سفارشی را اینجا خاک میکنند. باید هم خیلی بزرگ باشی، هم خیلی معروف . . . و بعد یک دفعه رفت توی فکر و ساکت شد. گفتم: بیا برویم دیگر. گفت: داشتم فکر میکردم چقدر خوب است که آدم خیلی معروف باشد تا بتواند بیاید اینجا بخوابد. گفتم: ول کن این فکرها را، راه بیفت برویم، من خیلی کار دارم. اما از جایاش تکان نخورد و باز گفت: میدانی، چیزی اینجا هست که من را میگیرد، من را میکشد طرف خودش. جور عجیبی از اینجا خوشم آمده، آنقدر که نمیتوانم راه بیفتم. وبعد همانطور که بالاخره به سمت در خروجی میرفتیم، باز گفت: من باز هم میآیم اینجا، آنقدر جذبم کرده که دلم میخواهد بیایم اینجا و برای همیشه اینجا بخوابم.
خیلی عجیب است که درست 7 سال طول کشید که به آرزویش رسید و رفت و همان جا خوابید. نمیخواهم بگویم که فروغ آن روز غیبگویی کرد یا به یک مکاشفهی درونی رسید ولی حتم دارم واحدی در مرکز آگاهی همهی ما هست که به آن میگویند ضمیر ناخودآگاه. همه چیز را میداند و از سرنوشت ما با خبر است و گاهی در بعضیها تظاهراتی هم میکند. یکباره یاد سهراب افتادم که جایی گفته بود، من هرجا بروم یا باشم، عاشق کاشانم و دلم میخواهد برگردم آنجا و همیشه همان جا بمانم.
چه قدر عجیب است که هر دوی آنها به آرزویشان رسیدند و در جاهایی که دوست داشتند، ماندگار شدند!
ن - حالا که صحبتمان به سهراب کشید، میخواهم دربارهی رابطهی فروغ و سهراب و کیفیت این رابطه بگویید، یادم میآید پیشتر از این هر وقت با دوستان شاعر از این دو نفر صحبت میشد، میگفتیم: چهقدر این این دو نفر به هم میآیند و با هم جورند!
ف- این نوع همسانیها یا به گفتهی شما جوربودنها دو معنی میتواند داشته باشد. یک وقت ممکن است با هم خیلی هماندیش باشیم ، همراه باشیم و خیلی همدیگر را دوست داشته باشیم یا همدیگر را قبول داشته باشیم اما بینمان مسائل رایج معمولی وجود نداشته باشد، فروغ و سهراب هم مدتی مثل دو دوست خیلی خوب با هم بودند، شعرهای همدیگر را میپسندیدند و فروغ به خصوص نقاشیهای سهراب را خیلی دوست داشت و مدتی در آتلیهی او نقاشی میکرد که چند تا از تابلوهایش هم موجود است البته نه پیش من که پیش پروانه خانم سپهری نازنین!
ن - در مورد سهراب و فروغ و رابطههای آن روزها، بیشتر . . .
ف - سهراب صبور، ساکت، صمیمی بود و زیرک، خیلی هم کمحرف بود و به قول دوستان نزدیکش سخن به مثقال میگفت ولی حتی وقتی یک کلام میگفت، همیشه در آن نکتهای بود که شما را به فکر میبرد و جذبتان میکرد، فروغ از همان روزهای اول که شعرهای سهراب شروع کرد به چاپ شدن، همیشه میگفت: سهراب یک روز شهرت جهانی پیدا میکند، البته آن روزها آدمهایی که نمیتوانستند افکار عمیق او را درک کنند، به این حرف فروغ میخندیدند و مسخرهاش میکردند، خیلی از شاعران مطرح هم این کار را میکردند، بهخصوص اخوان ثالث که به سهراب لقب سهراببنرستم! . . . را داده بود، رضا براهنی هم در نقدی که بر اولین دفتر سهراب نوشت به او لقب «بودای کوچک اشرافی» را داد که البته سهراب بوداوار بود اما به هیچ وجه اشرافی نبود و درست مثل ما از یک خانوادهی متوسط -اما اصیل- آمده بود. به هر حال این نوع داوری دربارهی سهراب نازنین خیلی توهینآمیز بود اما سهراب به این نوع حرفها هیچوقت واکنشی نشان نمیداد. یادم میآید وقتی چند تا از رفقا به سهراب گفته بودند دست کم پاسخی به آن حرفها بدهد، گفته بود: آدمها آزادند هر جور میخواهند فکر کنند، من چه پاسخی دارم به این جور حرفها بدهم!
میدانید، سهراب اصلاً اهل حرف زدن نبود، روح بلندی داشت. در درون خودش زندگی میکرد و این آقایانی که یک سرشان به اتحاد جماهیر شوروی کمونیست وصل بود و از آن جا تغذیه میکردند، میگفتند چرا او نمیآید مثل ما سیاسی شود، که به نظر من بدترین نوع کار فرهنگی این است که آدم شعرش را که یک خدمت فرهنگی است، به جای وطنش بگذارد در خدمت بیگانهگان، آن هم از چه نوع! . . .
ن- بعدها هم دیدیم که نوع شعر سهراب که به گفتهی شما مورد تأیید و تحسین فروغ هم بوده، ماندگارتر شد. به نظرم همان صحبتی که دکتر سیروس شمیسا میکند در مورد سهراب که عرفان کریشنامورتائی دارد و معنا با آدم قد میکشد مثل شعر حافظ، درست است. البته میخواهم برسم به این که شعر فروغ هم این ویژهگی را به طرز منحصر به فردی با خود دارد.
ف- البته با تمام احترامی که برای دکتر سیروس شمیسا و کارهایش قائلم، فکر میکنم عرفان سهراب نه از فلسفهی ذن برمیآمد، نه از مکتب دادائیسم بود، نه از نوع کریشنامورتایی و نه حتا از عرفان قدیم ایران. فقط عرفان سهرابی بود. یعنی سهراب خودش یک مکتب داشت، یک مکتب فکری. بعد از او هر کدام از این بچهها که سعی کردند از او تقلید کنند، نتوانستند. چرا؟ چون به او و اندیشههایش راه نیافته بودند و نمیتوانستند هم راه بیابند! و اما عرفانی که در آثار سهراب هست، عرفانی نیست که در فروغ است. به نظر من فروغ عرفان خودش را دارد و در پلههای اول این مکتب است البته اگر عمر فروغ به درازا میکشید، بیشک میتوانست عرفانی از نوع خودش را که رگههایی از آن در آثارش هست به صورت کاملتری ارائه کند ولی خب از این جهت با سهراب مقایسهکردنی نیست.
ن - رابطهی ابراهیم گلستان با فروغ در ماهها و روزهای آخر چگونه بود، آیا بین آنها اختلافاتی به وجود آمده بود یا . . .
ف - پرسش غریبی است که باید از خود فروغ پرسیده شود نه از من که نامم پوران است. میدانید من هیچوقت به خودم اجازه نمیدهم از مسائل خصوصی کسی حرف بزنم همیشه همینطور بودم و هنوز هم هستم، اما میتوانم بگویم فروغ بیشتر وقتها نا آرام بود و پریشان، اما هیچ دلیلی وجود ندارد که گناه آن را به پای گلستان بنویسیم، حقیقت این است که در پیوندهایی اینجور شورمندانه و عاشقانه که با هیجان زیادی همراه است، همیشه افتوخیزهای زیادی هم هست و اگر کسی ادعا کند که میتواند با کس دیگری رابطهای مداوم، یکشکل، آرام و بیدردسر داشته باشد، دروغ میگوید هم به خودش و هم به دیگران.
ن- اين كه در آن روز آخر اختلافي به وجود آمده بود بينشان، درست است؟
ف - من از این مسئله خبر ندارم، مردم خیلی حرفها میزنند که بیشترشان ساختهگی است. از این داستانسازی و حاشیهپردازی خوششان میآید. هیچ جوری هم جلوی دهانشان را نمیتوان گرفت. به طور مثال بارها از من پرسیدهاند آیا درست است که ساواک با برنامه ریزی فروغ را کشت. برای این سوالشان هم جوابهایی ساختند که هیچ کدامش درست نیست و تصادف فروغ یک تصادف واقعی بود که هیچکس هم در آن دخالتی نداشت جز خراب بودن یکی از دربهای ماشین و بیتصدیقی فروغ که آن روز خودش پشت رل نشسته و رانندهی شرکت را وادار کرده بود کنارش بنشیند!
این حرفها که در مورد اختلاف روز آخرش با گلستان میزنند، دروغ اندر دروغ است چون آن روز من و فروغ در کتابخانهی ایران و انگلیس بودیم و هردو مشغول ترجمه. فروغ هم حالش عادی بود، حتا لحظهی آخری که از هم جدا شدیم و دیگر هیچ وقت همدیگر را ندیدم، با هم شوخی هم کردیم.
ن - آن حادثه در خانوادهی شما چه اثری گذاشت؟
ف - انگار یکباره خانهی ما را بمباران کردند و خیلی چیزها نابود شد آنقدر که دیگر زنده نشد. مدتها مات و متحیر بودم روز تشییع فکر میکردم خواب میبینم نه گریه کردم نه مثل مادرم جیغ کشیدم، مثل یک تکه سنگ شده بودم. شاید چهل روز یا بیشتر طول کشید تا توانستم با تمام وجود گریه کنم. من و او با هم بزرگ شده بودیم و با هم همزاد بودیم، روزهای هولناکی بود اما حالا که خیلی از آن روزها دور شدهام، فکر کنم شاید باید آن فاجعه اتفاق میافتاد و فروغ درست مثل یک پرنده یک دفعه میپرید و میرفت، شاید این حادثه به ماندگاری او خیلی کمک کرده باشد، میدانید بسیاری از چیزها که به نظر خیلیها بد میآیند و میتوانند ما را سخت آزار بدهند، خوبیهایی هم داشته باشند نمی دانم شما چه فکر میکنید!
ن- در گذر از این مسئله میخواهم به نوع دیگری از فروغ حرف بزنم، دنبال اين هستم كه به نوعي به خود متن فروغ بپردازم. قسمتي از منشور فروغ، روشهاي زندگي فروغ، خلاصه چراغ ببریم به خانهی فروغ به قول خودش!
ف - فروغ زنی بود سمج و پشتکاردار و با وجود شلوغیهای گاهبهگاه، خیلی هم صبور بود و مهمتر از همهی اینها اهل تجربه بود و آزمایشگر و تا چیزی را آزمایش نمیکرد نمیتوانست از آن سخن بگوید، میدانید که خیلیها هستند که میروند توی یک اتاق دربسته و در خیالبندی از زندگی و پدیدههای آن یا چیزهایی که دوست دارند لمس کنند شعر میسازند و خودشان را شاعر معرفی میکنند ولی فروغ درست مثل شاملو شعرهایش برآیند تجربههای ملموس و واقعی است. نکتهی مهم دیگر این است که او صمیمانه و با تمام وجود عاشق شعر بود یعنی شعر به او تسلط کامل داشت و در واقع او را تسخیر کرده بود.
یار من شعر و معشوق من شعر/ می روم تا/ بهدست آرم او را / . . .
فروغ در واقع تمام زندگی و لذتهای آن را یکسره فدای شعر کرد و به جرأت میگویم که شهید شعر شد، البته به قول خودش الههی خونخوار شعر! . . .
ن- من فروغ را همیشه سرداری می بینم که همراه سربازاناش میرود به جنگ و در کنار آنها میجنگد، نمینشیند در اتاق جنگ و دستور حمله بدهد یا در متن صحنه بنشیند و فقط صحنهها را بنویسد و بس!
ف- در نگاه من، فروغ مثل آن پرندهی اساطیری ققنوس از خودش، جانش و تمامی کارهایش برای سرودن هر شعر مایع میگذارد نه از کس دیگری. او ققنوسوار زندگی کرد و از هر تجربهاش یک ققنوس جوان آمد بیرون تا ققنوس دیگری بهوجود بیاورد!
ن- خب بیاییم سر یکی یکی از شعرهای فروغ به طور مثال «وهم سبز»، ببینیم شما چه همذاتپنداریهایی با فروغ دارید و ما چه!
ف- من مفهوم «وهم سبز» را خودم لمس کردم - شاید باشند زنهای شاعر دیگری هم که این تجربه را کرده باشد- میدانید خیلی پیش میآید که آدمی که سرشناس است و در جهان ادب و هنر، اسم و رسمی دارد، یکباره به یک نوع پوچی میرسد و بیزاری خود، از هر نوع هنری، من حدس میزنم که فروغ در چنین حالتی این شعر را نوشته است من خودم گاهی البته به ندرت پیش میآید، وقتی که از یکی از پنجرههای خانه بیرون را نگاه میکنم، به این حالت میرسم خیابان تنگ پیشرو بیشتر وقتها شلوغ است. زنهایی شوخ و خندان، دستهدسته میآیند و میروند پشت ویترین لباسفروشی یا مغازههای لوازم آرایش و مغازههایی از این دست میایستند. با هم مشورت میکنند جنسها را به هم نشان میدهند، النگوهای طلایشان جرینگجرینگ صدا میکند مثل پاشنهی کفشهایشان، صدای شاد ولی بیخیالشان و برق چشمهایشان وقتی که با ساک پر از مغازه بیرون میآیند یا حرفهای خصوصیای که با صدای بلند که در تلفن با دوستشان میزنند و هیاهوهایی که راه میاندازند، زنهای دوستداشتنی و زنده گاهی باشکمهای پر و گاهی خالی. اما با من دور و بیگانه، با منی که از صبح کارم نشستن پشت یک میز چوبی است و کار و کار و سیاهکردن کاغذها و نوشتن، همانطور که به آنها نگاه میکنم، یک دفعه قلبم درد میگیرد و صدایی از درونم فریاد میکشد: تو زندهای یا اینها؟ و بعد آنقدر حسرت زده میشوم که تا مدتی دستم به کار نمیرود و دلم جای دیگر است و آن پرسش تلخ که خب از این همه کاری که کردهای، به کجا رسیدهای و باز و باز، تو زندهای یا اینها کدامش؟ فروغ هم موقع سرودن «وهم سبز»، همین حال را داشته است زنهایی را میدید، سرگرم پخت و پز در آشپزخانه یا زنهایی را در حال شیردادن به بچههایشان و لذتهایی که میبرند، میدانید که فروغ نه لذت مادری را چشید، نه لذت یک زندگی رایج معمولی را. فقط با یک تاج کاغذی که نمیشود برای همیشه احساس خوشبختی کرد. آن هم آدمی که همیشه مرگ را با آن «دهان سرد مکنده» نزدیک به خودش احساس میکرد! شعر «وهم سبز»، بیتردید از شاهکارهای فروغ است که البته زنهایی از ردهی فروغ، مفهوم آن را بیشتر از مردها درک میکنند چون این شعر بیانگر یک حسرت زنانه است البته زنانی به ظرافت فکری فروغ.
ن- اینجور شعرها خیلی بین کارهای فروغ دیده میشود به خصوص در تولدی دیگر همینطور در «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» البته در این آخری کمی عرفان و مکاشفه را پر رنگتر میبینم، از بین این کارها کاری هست که جریانی، اتفاقی را به همراه داشته باشد؟
ف- «به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد» که برآیند یک خودکشی ناکام است. اوقاتی هست که آدم تصمیم میگیرد بمیرد، اما تصمیمش زیاد جدی نیست و در واقع از اعماق خیال مردن ندارد و مرگ را پناهگاهی میبیند که به طرفش میرود و وقتی چشمهایش را را باز میکند و دوباره آفتاب را میبیند، سراپا شاد میشود آنقدر که به آفتاب و به تمام پدیدههای زندگی کودکانه سلام میدهد و . . .
ن- شعر «چرا توقف کنم» هم برای من حس جالبی به همراه دارد.
ف- با آن همه دشمنانی که مرتب دورش میچرخیدند باید هم این شعر را که در واقع یک نوع جوابیه است، میگفت.
ن- چرا با او دشمنی میکردند، به خاطر آوانگار بودنش!
ف- بیشتر از آوانگار بودن، به محبوبیتش حسادت میکردند و به این که از جنس دیگری بود. نمیدانید وقتی خیلی از بدگویانش را روز تشعیعاش دیدم یا بعدها از این و آن شنیدم یا عکسهایشان را دیدم، چهقدر حیرت کردم. نمیخواهم ازکسی نام ببرم، فقط بدانید او در میان جمعیت روشنفکرنمای آن روز چه مخالفانی داشت. نمیخواهم بگویم فروغ از آن ها خیلی خوبتر بود، نه فروغ یک جور دیگر بود و این دیگر بودن، دیگران را سخت اذیت میکرد و چون نه او را میفهمیدند نه زبانش را، پشت سرش کارهایی میکردند و حرفهایی میزدند که . . . اصلاً بهتر است از این موضوع بگذریم.
ن- خب تا اندازهای از شعرهای از این دست فروغ حرف زدیم، حالا بگویید که شعرهای از این نوع، تا چه اندازه از زندگی فروغ نشأت گرفتهاند؟ میخواهید رویکرد شعر «باغچه» را توضیح بدهید؟
ف - دربارهی شعر «باغچه» مجبورم توضیحی بدهم. من واقعاً متاسفم که وقتی فروغ زنده بود از او نپرسیدم چرا این شعر را گفتی. میدانید! . . . ما آدمها هیچ وقت فکر نمیکنیم این کسی که حالا پیش ما است ممکن است فردا نباشد! به هر حال آدمهایی که در این شعر تصویر میشوند، هیچ نسبتی با افراد خانوادهی من ندارند. نه مادرم، نه پدرم نه برادرم و نه خودم یا خواهر کوچکترم و به کل با ما و نوع زندگی و تفکرات ما فرق دارند. شاید فروغ خواسته است از جامعهای که در آن زندگی میکرد تمثیلی بسازد. خانوادهاش را قربانی کرده است. البته شعر «کسی که مثل هیچ کس نیست» هم تا اندازهای از واقعیت دور است، همچنین باعث خیلی فکرها و پرسشها شده است که در نگاه من ساختهی ذهن دیگران است، به خصوص دربارهی نماد ستارهی سرخ و چپی بودن فروغ و . . . میدانید ما در یک خانوادهی وطنپرست ایراندوست بزرگ شدیم، با پدر شاهنامهخوانی که به هر ایرانی عشق میورزید و مادری که در مدرسهی آمریکایی درس خوانده و با خرافات به تمام بیگانه بود . . .
ن- البته به نظر میآید که رفتار شعری فروغ هم نه دینی است نه خرافه پرستانه، اگر چه به نوعی نشانههایی از خداشناسی و آفرینش را میشود در کارهای او دید.
ف- ميتوانم بگويم آن الوهيتي كه در خانوادهي ما هست، در کارهای فروغ دیده میشود. شاعر عارفمزاج معاصر؛ عبدالعظيم صاعدي، کتابی را دراینباره نوشته است به نام «خدا باوري در شعر فروغ» كه كار خيلي جالبی است و آن خدا باوريای که هم در خانوادهي ما و هم شعر فروغ هست، دیده میشود.
ن- چند شب پيش شعر «معشوق من» را ميخواندم، ديدم فروغ وقتي از معشوقاش صحبت ميكند، بيپروايي و جسارتاش به كمكاش ميآيد. «معشوق من با آن تن برهنهي بيشرم/ و ساقهاي نيرومنداش چون مرگ ايستاد». دارم اشاره ميكنم به اين كه او چهقدر صادقانه با مخاطباش برخورد ميكند.
ف- بله در فروغ جسارتي بود كه من در هيچ كدام از زنان شاعر تا به امروز نديدهام. مردها چرا گاهي اوقات اعترافات كمرنگی دارند اما زنها هميشه حالت بستهای دارند. فروغ در این شعر بسيار صادقانه حرف زده است و آن چه را که به چشم میدید، نشان داده است. هیچ دروغي در اين شعر نيست و حقيقت صرف است. چرا بايد بترسيم از بیان حقيقت؟
ن- من فكر ميكنم كه شعر ما دچار يك پوشش است، بهتر بگویم نقابدار است و همين باعث شده است كه بين شعر امروز و مخاطب آن، فاصله بيافتد. سالها قبل ما با دوستانمان ميگفتيم كه فروغ با آن شعر عریان و صادقش، سالها بعد در ادبيات ما منفجر خواهد شد، امروز ميبينيم كه اين اتفاق آرامآرام در حال افتادن است. البته كمي زود است و فكر ميكنم در دههي 90 فروغخواني عظيمي به وجود بيايد.
ف- علتش به غیر از نبوغ، صمیمیت، صداقت و خود بودن فروغ است. او شاعری است که نه به خودش دروغ میگوید، نه به دیگران. چند نفر را میتوانیم پیدا کنیم که خودشان باشند نه کس دیگری . . .
ن- اینطور که پیدا است، فروغ خیلی هم جسور بوده و نترس.
ف- مهمتر از همهی اینها، صداقت شاعر است. فروغ آدم صمیمیای بود که از بازگوکردن تجربیاتش هیچ ترس نداشت. جسارت خيلي مهم است، حقيقت، خود بودن! . . . شاعري كه خودش نيست، از چه كسي دارد صحبت ميكند. به اين دليل است كه از اين همه شاعر كه در طي قرنها داشتهايم، چند نفر ماندگار شدند، كه البته آنها هم خيلي خودشان نوع زندهگیشان را عیان نكردند و با فروغ و حقیقتگویی فروغ، فاصله دارند.
ن- شعرهاي ما از ذات خود فاصله گرفتهاند. مردم ما دورههاي مختلفي را گذراندهاند. دهههاي ماقبل انقلاب، دههي جنگ، دههي سازندگي، دههي اصلاحات و حالا دههاي، دورانی كه به نظر ميآيد مردم به سمتي حركت میکنند که نمیتوانند هیچ چیز را به راحتی قبول کنند.
ف- دورهی خوبی میتواند باشد، چون تو تا شك نکني به حقيقت نمیرسی.
ن- فكر ميكنم به سمتی میرویم كه شعرهايي مثل شعر فروغ كه صادقانه هستند و در واقع آن همذات پنداري مفهوم را به وجود ميآورند، مورد توجه بیشتری قرار ميگيرند.
ف- همینطور است، باور کنید بيشتر دفترهای شعری كه گاهی ورقشان میزنم، از همان چند صفحهي اول دلم را میزنند، چون آثارشان از ذات شعر تهی است و بیشتر به هذیان میماند تا شعر ناب که میتواند آدم را تکان بدهد. میدانید شعر ناب چیز دیگری است و شاعر راستین کس دیگر. این جوانها چیزها را به هم میبافند اما شعر خودش میآید، موقع خاصی هم ندارد، یک وقت نصفه شب شما را بيدار ميكند وقت دیگر در یک فرصت به شما فشار میآورد که زود باش مرا بنویس و اگر این کار را نکنید، میرود و دیگر نمیآید! میدانید به نظر من هنر به نظرم مقدس است. چيزی دم دستي نيست كه هر کس بتواند به آن برسد. هنر در ذات طبيعي انسان است. انسانی دیدهور، حساس و لطیفطبع كه هم با خودش آشتي است، هم با زندهگی و انسان. از ديگران نميترسد و خودش را پشت كلمات پنهان نميكند. آنچه را تجربه کرده، لمس کرده و به آن باور رسیده، در واژههای صمیمی بیان میکند. يكي از زيباترين قسمتهاي فروغ همين است. چند نفر را ميتوانيم پيدا كنيم كه خودشان هستند؟!
ن- در مورد خود بودن فروغ بيشتر بگوييد، به نظر میتواند مهمترين قسمت فروغ باشد.
ف- خود بودن و صميمت، يك چيز ذاتي است. نه چيزي كه بخواهی آن را بهدست بیاوری. اين نه تنها در فروغ بلكه در خانوادهي ما وجود داشته است و یک جوري ارثي است.
ن- چه طور شد كه فروغ اين طور جسور و صميمي شد، چه چيزي را از سرگذراند؟
ف- فروغ از كودكي همينطور بود. خيلي شيطان بود، وقتي كتك ميخورد یا تنبیه میشد، هيچ وقت نميگفت معذرت ميخواهم، فقط پشت سر هم میگفت آره اين كار را كردم، خوب هم كردم، باز هم ميكنم. بزرگتر كه شد بيشتر پسر بود تا دختر. علتاش هم اين بود كه پدر من برای پسرهاياش، ارج و قرب زيادي قائل بود و فرق ميگذاشت بين پسر و دختر، متأسفانه. با آن که آدم درسخواندهای بود، عاشق شعر بود و فرهنگ، نوعي زن ستيزي قدیمی هم درونش بود، اين مسأله در روح فروغ خیلی اثر میگذاشت که خوشبختانه در من اثر نكرد. به همين دليل هم مردهاي کلیدی زندگي فروغ؛ هر دو نفر، پرويز شاپور و ابراهيم گلستان که تفاوت سني زيادي با او دارند، به نوعي نقش پدر را هم براي او بازي ميكنند. منظورم همان پدر گمشدهای است که هیچوقت نبود و فروغ به دنبالاش میگشت.
ن- فكر ميكنيد اين دو مرد كليدي زندگي فروغ، كدامشان تأثير درونيتري روي زندگي او گذاشتند؟
ف- در واقع هر دو، البته هر کدام به نوعی!
ن- اما تأثیراتشان چه . . .
ف- متفاوت است. پرویز و محدودیتهای زندگی زناشویی، زبان فروغ را باز کرد و استعدادهایش شروع به شکفتن کرد و ضربهای که از جدایی خورد و بعد ضربهای که از دوری پسرش، جریان شعر را در او شدیدتر کرد و او را وارد دنیای دیگری کرد. اما گلستان محیطش را عوض کرد و او را وارد دنیای روشنفکری آن زمان کرد، تأثیر محیط را نمیتوان نادیده گرفت. تا زمین آماده نباشد، دانه آنطور که باید رشد نمیکند!
به نظر من تمامی حوادثی که در زندگی فروغ اتفاق افتاد با همهی تلخی، باید اتفاق میافتاد و گرنه نه فروغ فروغ میشد، نه پرویز میتوانست با چاپ کاریکلماتورهایش که خیلی هم جالب است، به جایی برسد!
ن- نقطهی قوت خیلی از شعرهای فروغ، عینیت آنها است، به نظر میآید که شاملو شاعر بزرگی است اما او به خاطر درونگرایی مفرطش، نقطهی تفاوتی با فروغ پیدا میکند و آن عینیتر بودن جهان شعری فروغ است. در شعر فروغ، تمامی اتفاقات قابل افتادن است.
ف- به نظر من شعر شاملو مثل فروغ از تجربههایش گرفته میشود اما صمیمیت فروغ را ندارد و شاعر نخواسته یا نتوانسته عمق تجربههایش را تصویر کند. شاید هم روی آنها خیلی فکر کرده اما فروغ همانطور مینوشت که فکر میکرد شاید هم «آن» فروغ بیشتر از شاملو است و این «آن» چیزی است درونی یا به قول حافظ لطیفهای است نهانی . . . که در شعرهای فروغ موج میزند.
ن- ببینید، خود فروغ اشكالي به شاملو ميگرفت كه ميگفت شاملو عاشق نميشود، عاشق عشق است، به معشوقاش نميپردازد. البته اين همان دغدغهاي است كه خود فروغ هم با آن دست و پنچه نرم ميكرده است؛ نپرداختن به فروغ از طرف شاپور!
ف- فروغ هم عاشق عشق بود، نه معشوق! درست مثل خود شاملو و خیلی دیگر از شاعران و هنرمندان. با این توضیح که شاملو آن چيزي را كه دلش ميخواسته باشد در اشعارش مينمايد، فروغ آن چه را كه به راستی بوده و آزمایشاش کرده است.
ن- شاملو مدينهي فاضلهاي ساخته در واقع اما فروغ ميگويد اين منم اين هم بقيهي ماجرا.
ف- به نظر من معشوق براي شاملو حكم ابزار را داشته است اما فروغ هيچ انتظاري از معشوقاش ندارد، چون فروغ اهل ايثار است، اهل دادن است، شاملو اهل گرفتن، اين دو با هم فرق دارد. اضافه کنم که اصولاً فروغ آدم متغير و روندهای بود، مثل يك انسان واقعي. یک وقتی از فريدون مشيري خوشاش ميآمده، از شاملو هم همينطور تنها در يك زمان محدود با او مشكل پيدا ميكند البته نه مشکل اساسی بلکه عقیدتی . . .
ن- ميخواهيد بگوييد، فروغ نسبي زندگي ميكرده است. اين را خيلي ميپسندم چون ما هرچه ميكشيم از اين مطلقگرايي است. شايد يكي از نقاط قوت فروغ همين است كه شعر به شعر تغيير كرده است و قابليت تغيير در زمان را دارد، همان بحثهاي هرمنوتيك و . . .! از اين جا ميرسم به اين كه يكي از تفاوتهاي فروغ با آن طيف شاعران دههي 40، پرداختن به جزئيات و فاصله گرفتن از روايتهاي كلان است. چيزي كه امروز در شعر بر آن تأكيد ميشود، فروغ سالها پيش به آن رسيده بود انگار.
ف- من البته به اين قسمت از فروغ فكر نكردهام اما مهم این است که فروغ رفته رفته بينش قويتر و كاملتري پيدا كرد. به نوعي چشمهاياش رو به اطرافش بازتر شد. اين را هم بگويم كه فروغ بيشتر از سناش عمر كرده است. اگر دقت كنيد، بعد از كتاب اول، «تولدي ديگر» چيز ديگري است و فروغ به راستی در آن نشان میدهد که به تولد دیگری رسیده است.
ن- فروغ شاعر معترضي بود. شعرهايي مثل «باد ما را خواهد برد/ در شب كوچك من افسوس/ باد با برگ درختان ميعادي دارد/ در شب كوچك من/ داره ويراني است.» شعرهايي از اين دست در آخر به عشق ميرسند كه قهرمان شعر را نجات ميدهد از وضعيت بن بستي كه برايش پيش آمده است. من از اين حالت خيلي خوشم ميآيد و به نوعي در كارهاي خودم از اين روش استفاده ميكنم. يك عشق فلسفي كه از غمي شروع ميشود و وقتی به بن بست ميرسد، آن معشوق يا آن عاشق است كه در را باز ميكند!
ف- اينها همه از عشق است. شمس تبریزی ميگويد، اول عشق بوده و آفرینش از عشق نشأت گرفته است. آدمهايي كه طبيعي هستند، اين طور فكر ميكنند. فروغ هم همينطور بود، هم در زندگياش، هم در شعرش.
ن- خب، زماني كه فروغ به «تولدي ديگر ميرسد، همان زماني است كه به ابراهيم گلستان ميرسد. روابط و تأثير آنها روي هم را چگونه ميبينيد.
ف- ببينيد، دو نفر كه به هم نزديك ميشوند، روي هم اثر هم ميگذارند و اين طبيعي است ولي اگر بخواهيم بگوييم گلستان در شعر فروغ اثر گذاشته است، به هيچ وجه چنين چيزي نبوده است فروغ هم هيچ اثري روي آثار گلستان نداشته است اما میتوان گفت گلستان محيطي را براي فروغ فراهم كرده است كه براي باروري و رشد فکری او مناسب بوده است.
ن- در اهواز دوراني كه با شاپور زندهگی میکرد، شعرهايي گفته است. شعرهاي اول . . .
ف- بله شعرهاي خوبي از جمله «مرگ من روزي فرا خواهد رسيد». اين شعر هم البته ریشهای دارد و همینطوری نیامده است. فروغ رفته بود آلمان پيش برادرم، سه چهار ماهي آن جا زندگي ميكرد، داشت زبان آلماني ميخواند. یک شب، كتابي را از كتاب خانهي برادرم برميدارد. برادرم ميگويد اين كتاب مجموعهي شعرهايي است كه شاعران مخالف هيتلر سرودهاند. خيلي علاقمند ميشود كه اين كتاب را ترجمه كنند به فارسي البته فروغ كه آن قدرها آلماني نميدانست. برادرم ميگويد من به فارسي ميگويم، تو آن را بنویس و به شعر تبديلاش كن. يك مقداري از اين كار انجام ميشود و بقيه ميماند پيش برادرم؛ دكتر فرخ زاد. فروغ هم بر ميگردد و بعد آن فاجعه اتفاق ميافتد.
وقتی برادرم از آلمان آمد، برایم تعریف کرد چنين كاري را با فروغ انجام دادهايم اما آن دفتر را گم کردهام، لاي كتابهاي من مانده است. هی ميگفتم تو را به خدا برادر، اين را پيدا كن و او نميتوانست پيدا كند. تا يك روز، حدود 15 سال پيش، زنگ زد كه آنها را پيدا كردم و روز بعد آن دفتر را داد دست من و من قول دادم که چاپاش كنم. بعد برادرم موضوع سرودن شعر «مرگ من روزي فرا خواهد رسيد» را برایم تعریف کرد و گفت كه شبي با فروغ، شعري با مضمونی اين چنين را از آلماني ترجمه كرديم. وقتي شعر تمام شد ديدم فروغ سخت رفته توي هم. بعدش هم بلند شد و گفت من شام نميخورم و رفت توي اتاقاش. صبح سر صبحانه ديدم كه فروغ گريه کرده است. گفتم چه شده. گفت: هيچ، يك شعر گفتم با الهام از آن شعر آلماني دیشب که برايت ميخوانم که آن همين شعر «مرگ من روزي فرا خواهد رسيد» بود كه بعد از خواندش باز هم گريهاش گرفت، من هم آن روز پشت رل تا بیمارستان گريه كردم.
ن- در مورد شاپور صحبت كرديم و پسرشان كاميار، كجاست؟ چه كار ميكند؟
ف- فقط ميتوانم بگويم اين بچه قرباني تنگ نظريهاي مادر بزرگش شد که نميگذاشت مادرش را ببيند. کامیار تا مادرم زنده بود ميآمد و ميرفت ولي بعد از مرگ پدرش حالش به کل عوض شد. میدانید، او براي من بسيار عزيز است، يادگار فروغ است ولي نميدانم چه بگويم. متأسفانه چنان كه بايد باشد نيست و تقصير خودش هم نيست.
ن- فروغ، كاميار را اصلاً نميديد؟
ف- همینطور است. نميگذاشتند ببینداش. چنان اين بچه را ترسانده بودند كه چند بار وقتي فروغ رفته بود جلوي مدرسهاش، بچه از او فرار كرده بود. آنها به اين بچه خیلی بد كردند. وقتي به كسي تلقين كنند، زنها بدند، زنها اهريمنیاند، خب زندگي او تباه ميشود. البته خود پرويز اين چنين نبود اما در برابر مادرش و کارهای بد او، سکوت میکرد، چرا؟ نمیدانم. ولی خودش آدم خوبی بود و به سبک خودش فروغ را خیلی دوست داشت. تا آخر عمر هم هيچ زني وارد زندگياش نشد و هيچ وقت هم از فروغ هیچ حرفي نزد و سکوتاش را همیشه حفظ کرد.
ن- فروغ يك بار رفت بيمارستان رواني . . .
ف- بله، يك بار بعد از اين كه از پرويز جدا شد، از شدت حملات فاميل و دوستان، ميدانيد كه در اینجور مواقع چه جنجالي به پا ميكنند.
ن- هنوز هم همينطور است. در واقع تابوها هنوز هم شكسته نشده اند در جامعهي ما.
ف- بله، یک باره در اطرافت جرياني به راه ميافتد كه هیچ ربطي به كسي ندارد چون جدايي دو نفر فقط به آن دو نفر ربط دارد اما همه ناراحت بودند، پدر، مادر، دوستان، فاميل، البته من سعي ميكردم فروغ را آرام كنم و تنها پناهش هم بودم اما ديگران هی به شايعات دامن ميزدند. مگر اعصاب يك دختر جوان، چه قدر تاب و توان دارد؟ اين شد كه عاقبت آنقدر ضربه خورد که رفت بيمارستان رضايي خوابید.
ن- چه قدر طول كشيد؟
ف- دو، سه ماهي طول كشيد.
ن- من فكر ميكنم، فروغ هنوز هم مثل يك زن ايراني، از آن جادهي دروس- قلهك، تقاطع خيابانهاي باقري و كماسايي و سوري به راه افتاده و به امروز رسيده است. يعني از يك مكان به يك زمان رسيده است. اين آدم هنوز خودش و شعرش، نه تنها ادامه دارد، بلكه روز به روز بيشتر ميشود.
ف- فروغ با مرگش متولد شد. اين گونه مرگ معصومانه در روند شهرت فروغ تأثيرگذار بود اگرچه نقش نبوغاش را نمیشود نادیده گرفت. روشن است که فروغ از آن شاعرانی است كه ميماند. شاعراني داريم كه البته فروغ را با آنها مقايسه نميكنم، هركس جاي خودش، اما فردوسی، حافظ، سعدي و مولوي، اينها دارند با ما زندگي ميكنند. فروغ هم تا قرنها همينطور زنده خواهد ماند، چون جامعه او را پسنديده است. ببينيد، زمان حافظ خيليها شعر ميگفتند، خواجو، عبيد و . . . اما حافظ چيز ديگري است. منظورم همان «آنيت» است، موهبتی که حافظ داشت و دیگران نداشتند.
ن- تجربهگرايي فروغ هم در ماندگاریاش دخیل است البته.
ف- بله، فروغ به راستی اهل تجربه بود. اصلاً شاعري كه اهل تجربه نباشد، شاعر نيست. ببينيد، يك زن بسيار معروف داريم به نام «پروين اعتصامي» كه ناظم بسيار خوبي است اما شاعر نيست چون در زندهگي روزمره حضور ندارد. اهل تجربه نبوده است. عشق را تجربه نكرده است، زندگي مشترك را تجربه نكرده است، فقط يك ماه آن هم با دعوا و مرافعه. زندهگی زناشویی را تجربه کرده اما مادر بودن را تجربه نكرده است. جهان را نديده است. كارش اين بوده كه از خانه ميرفته است به مدرسه یا بعد محل کارش و بر ميگشته است. كوچكترين جهان بينياي ندارد. مصاحب زن نداشته به آن صورت، و به جز پدرش، دهخدا و بهار و چند پيرمرد فاضل دیگر که در نهایت از برخی تجربهها دور مانده است. هیچ وقت زن نشده است، اگرچه بسيار باسواد بوده است و شعرهاياش از لحاظ علم شعر كوچكترين ايرادي ندارد و سخت و استوار است اما چون تجربهي زندهگی نداشته و بسیاری از پدیدهها را لمس نکرده، آثارش پیرمردانه است و کهنه و بوی قرنها پیش را میدهد.
ن- در واقع پروين اعتصامي، برخورد پيامبرگونهاي با همان مقولات محدودي كه شما ياد كرديد، داشته اما نوع برخوردش انتزاعي بوده است. چيزي كه در كارهاي فروغ كمتر اتفاق افتاده يا اتفاق نيفتاده است.
در ادامهي عملگرايي فروغ بگوييد . . . در مورد فيلمي كه از جزامخانهی تبريز ساخت؛ «خانه سیاه است».
ف- گلستان سفارش ساخت این فیلم را گرفته بود و فروغ که به تجربههای تازه علاقهمند بود و ذوقش را هم داشت، از آن موقعیت استفاده کرد و همانطور که میدانیم، اولین کارش تبدیل شد به بهترین فیلم مستندی که هنوز هم نظریش ساخته نشده، چرا؟ چون فقط یک فیلم نیست، یک شعر هم هست، یک شعر تلخ سیاه اما اثرگذار و ماندنی!
ن - و در عین حال مستند، حالا بگویید وقتی فروغ برگشت از تبریز چه حالی داشت؟ از حسین که از جذامخانه آورده بود بگویید.
ف - آن شب که با حسین آمد خانهی مادرم، من هم آنجا بودم اول فکر کردم با کامیار آمده، آخر خیلی شبیه کامیار بود اما بعد فهمیدم پسر بچهی بامزهی شیک و تمیز دیگری است و بعد وقتی فروغ گفت: معرفی میکنم، این پسر تازهی من است، اسمش هم حسین است، تازه فهمیدم چه اتفاقی افتاده. فروغ میخواست برای کامیار که حق دیدنش را نداشت یک جانشین پیدا کند که کرده بود و وقتی ماجرا را تعریف کرد آنقدر موضوع به نظرم جذاب آمد که دیگر یادم نیست از فیلمی که ساخته بود حرفی زدیم یا نه!
ن - دربارهی برتولوچی و آمدنش به ایران و اینکه این کارگردان معروف ایتالیایی برای مصاحبه با فروغ آمده بود بگویید.
ف- حرف خاصی که نیست میدانید فروغ به آن شکلی که فکر میکنید سیاسی نبود اما مثل همهی ما آزادی خواه بود و معترض. آن موقع عدهای را گرفته و به زندان برده بودند، خب همه از آن اتفاق ناراحت بودند به خصوص فروغ و احمدرضا احمدی و دوستانی که مرتب با هم بودند و چون از آن بگیر و ببندها خیلی عصبانی بودند، اعلامیهای داده بودند که بعد برتولوچی آن را در ایتالیا چاپ و پخش کرد که برآیندهایی هم داشت. ولی آنهایی که سعی میکنند به دلایلی این چنینی فروغ را سیاسی جلوه بدهند و او را وارد یکی از زندانهای عقیدتی بکنند در اشتباهاند. فروغ معترض بود اما حزبی و سیاسی نبود یعنی هیچ کدام از ما نبودیم و هرگز به هیچ حزبی نپیوستیم. البته آدم میتواند از هر تفکری جنبههای خوبش را بگيرد ولي اين كه به پای خودمان به يك زندان عقيدتي برويم، هیچوقت هرگز این کار را نکردیم، آنها که دیگر نیستند و تنها من زندهام كه من هم هرگز وارد هیچکدام از زندانهای عقیدتی نخواهم شد.
ن- فروغ در مورد روشن فكرهاي ايران و رابطهي آنها با مردم صحبت ميكند در مصاحبه با برتولوچي. ميگويد روشن فكر ايراني، تماشاچي جامعهاش است. جامعهاي كه تقريبن به او پشت كرده است. اين جا باز هم آن بحث سردار بودن و در خط مقدم بودن فروغ پيش ميآيد. ميخواهم بگويم فروغ جزو معدود آدمهايي است در ايران كه ميشود اسم روشن فكر واقعي روي آنها گذاشت. به اين علت كه خودش و شعرش در بطن جامعه بوده و هست.
ف- فروغ ادا در نميآورد. به اندازهي خودش دردهاي جامعه را ميديد. اما هیچوقت ادای روشنفکری درنیاورد. نميدانم كجا خواندم، روشن فكرهاي ما آن روزها پشت ميز رستورانهاي پاريس، شامپاين و استيك ميخوردند و به درد مردم دل ميسوزاندند. به نظر من كه آنها فقط روشن فكرنما بودند و هنوز هم هستند . . .!
ن- فروغ، دو سه سال آخر عمرش را چه ميكرد؟ به چه سمتي حركت ميكرد كه به نوعي متوقف شده است؟ از اين جهت ميگويم كه بعضي از خانمهاي شاعر سعي داشتند كه فروغ و شيوههاي فروغ را ارايه دهند. اين قسمت شايد به آنها كمك كند كه راه را بهتر طي كنند.
ف- فروغ همیشه به سمت تكامل میرفت. شعر هيچ وقت تمام نميشود، همهي هنرها اين طور است، فروغ هم همینطور بود. به قول خودش، الههي خونخوار شعر، او را ميبرد به ناكجاي سهراب، پشت هيچستان!
ن- فضاي كاري فروغ، به نوعي جمع اضداد است. قرار گرفتن رگههاي اندوه و شادي در كنار هم. نظر خود شما در اين مورد . . .
ف- ببينيد. او عاشق زندگي بود با تمام پديدههايش اما روحش فراتر از جسمش میپرید و همهاش از مرگ ميگفت. اینطور بود كه يك تضاد شخصیتي در او وجود داشت که هم از زندهگی میگفت و هم از مرگ. آیا «صداي ظلمت را ميشنوي؟»
ن- اين خصوصيت را چگونه ميبينيد براي شعر امروز ما؟ دوران شعر نويسي فروغ البته پر بوده از نگاههاي سياسي و جوي كه به هر صورت روي كارها تأثير گذاشته و اين اعتراض را به فروغ هم دارم كه در مواردي البته اندك دچار محدوديت يك فضاي صرف سياسي ميشود كه نوعي سياه انديشي را به همراه داشت اما به واسطه ايجاد فضاي فعال در شعر، حالا با عينيت بخشی يا هر چيز ديگر، موفقيتي نسبي را به دست آورده است.
ف- منظورتان را از سیاه اندیشی نمیفهمم. همانطور که گفتم، فروغ هیچوقت خودش را در چهارچوب سياست و به خصوص سیاستهای رایج آن زمان، اسير نكرد. همهي ما فرزندان يك افسر وطن پرست بوديم كه جز به ادب و هنر و فرهنگ، عشق به انسان و آزادی، به چیز دیگری گرایش نداشتیم و با شعارهای توخالی و ویرانگر، فاصلهی زیادی داشتیم.
ن- و اما دربارهی ميزان تحصيلات فروغ كه خودش گفته بهتر است از آن صحبتي نشود . . .
ف- فروغ تا سیکل اول دبیرستان خوانده بود. تازه رفته بود هنرستان كه ماجراي پرويز پيش آمد، انگليسی خواند، كمي فرانسه و كمي آلماني هم ياد گرفت. حقیقت این است که بيشتر اهل تجربه بود تا خواندن و پشت ميزهاي مسخرهی به قول خودش مسلول، نشستن . . .!
ن- ميخواهم ببينم آيا فروغ هم مثل بعضيها، فيگورهاي ناراضي بودن به خودش ميگرفت؟ برخوردش با تنگناها و . . .
ف- گفتم که فروغ خودش بود و به هیچ وجه اهل فیگور گرفتن و اداهای رایج دیگر نبود. گاهي يك هفته ميرفت توي خانه در را ميبست، گريه ميكرد. بعد كه ميآمد بيرون، نوبت خنده بود و شادی. بسيار هم شوخ بود. موقع اعتراضها هم زياد سرو صدا ميكرد. ببینید او یک آدم طبیعی بود که حتا برای حیوانات هم اهمیت زیادی قائل بود. يك سگ داشت و يك گربه كه اسمش ميرزا بود، از آن گربههاي چاق شيطان، چند تا پرندهي عشق هم داشت. حالا ماجرایی را برایتان تعریف کنم. يك روز كه تولد فروغ بوده، جلال خسرو شاهي رفته براي فروغ يك طوطي خريده و در يك قفس آورده است. فروغ خيلي مواظب بود كه ميرزا نپرد، طوطي را اذيت كند. اما يك روز كه فروغ خانه نبوده، طوطي كه خيلي هم پررو بوده، در قفس را باز ميكند و ميپرد پايين و ميرزا هم فرصت را غنیمت میشمرد و حمله ميكند به طوطي و تمام پرهايش را ميكند. خوشبختانه همان موقع فروغ از راه ميرسد و طوطی بیچاره را نجات ميدهد اما از جراحاتي كه به تنش مانده بود، يك ماه بعد ميميرد.
ن- در مورد آخرين شعر مجموعه اشعار جلد سفيد فروغ، «به ايوان ميروم و دستم را بر پوست كشيده شب ميكشم» . . .
ف- این شعر برآیند دردهای شبی است که در خانهی گلستان میهمانی بزرگی برپا بود و فروغ را دعوت نکرده بودند یا دعوت شده بود اما خودش نخواسته بود برود. به هر حال خیلی کسل بوده، شب و دلتنگی یک نوع میل به پرواز مرگ . . .
ن- درباره آخرین شعر فروغ . . .
ف- «و این منم زن تنها». این شعر را فروغ برای اولین بار در جمع سهراب، جلال خسروشاهی، م.آزاد و فکر میکنم احمدرضا احمدی خوانده است. صبح جمعهای بوده که بنا به عادت رفته بودند پیش فروغ البته پس از مدتی که فروغ آنها را دعوت نکرده بود. به هر حال آن روز که فروغ خیلی هم کسل و رنگپریده مینمود، به آنها میگوید: بچهها من یک شعر تازه گفتم. بعد که شعر را میخواند، همه میروند توی خودشان و حرفینمی زنند. جلال خسروشاهی به گفتهی خودش، زودتر از همه بلند میشود و خداحافظی میکند و از در میرود بیرون، وقتی به سر کوچه میرسد، بر میگردد میبیند میبیند که هنوز فروغ دم در ایستاده برایش دست تکان میدهد. در واقع این آخرین وداع بوده و آخرین باری بوده است که همدیگر را میدیدند، چون از جمع دوستان نزدیک فقط سهراب مرگ فروغ را به چشم دید.
آن روز سهراب در دفتر گلستان بوده چون فروغ او و کارهایش را به گلستان معرفی کرده بود و گلستان هم از سهراب خواسته بود چند تابلوی بزرگ برای دیوارهای آتلیهاش بسازد. آن روز سهراب سرگرم نصب کردن یکی ار تابلوها به دیوار بوده که یکباره مستخدم دفتر وحشت زده وارد میشود و می گوید خبر دادهاند که فروغ خانم، سر چهارراه مرودشت تصادف کرده است سهراب و گلستان به سرعت میدوند و . . .
ن- «پرنده مردنی است/ پرواز را به خاطر بسپار»، همینطور «مرگ پایان کبوتر نیست»! |